قسمت اول داستان (نگاه تو).کپ

داستان (نگاه تو)

۸ ویدیو

قسمت اول داستان (نگاه تو).کپ

✩ゆみち★Yumichi✩ورژن پیشی
✩ゆみち★Yumichi✩ورژن پیشی

حدود ۵۰۰ سال قبل،در اواخر دوران پادشاهی چوسان.
فضا:کوه های پوشیده از برف،روستا های چوبی،مه سنگینی که هر روز بین زمین و آسمان میچرخد.
شایعه ای پخش شده بود:
«دو کودک در دل عناصر طبیعت زاده میشوند،اگر کنار هم رشد کنند دنیا خواهد سوخت».
صحنه ۱:طلوع برف و آتش.
باد سردی از شمال میوزد.
در دو سوی رودخانه ی یخ زده دو نور در دل آسمان می شکفند:یکی سفید آبی خوام،دیگری نارنجیه عمیق.
در انتهای یکی از روستا ها زنی جوان در خانه ای از سنگ زایمان میکند.
روی بام ها برف از شدت سرما ترک میخورد.
در همان لحظه،در خانه ای دیگر کمی پایینتر از دره،مردی فریاد میزند:نوزاد میان شعله ای بی دود به دنیا آمد.
دو تولد،هم زمان،دو جیغ،یکی سرد،یکی گرم.
کاهنان سرزمین میفهمند:«یخ و آتش با هم زاده شدند.»
صحنه ۲:وحشت مردم.
در خیابان های روستا، مردم در باره ی پیشگویی قدیمی نجوا میکنند:
«اگر دو عنصر در یک خاک زندگی کنند، خورشید و ماه از آسمان سقوط خواهد کرد.»
ترس در مردم پخش میشود.ده ها خانواده خانه هایشان را می سوزانند تا به خدایانشان نشان دهند وفادارند.
در معبد بزرگ، راهب اعظم دعا میخواند و پیشبینی میکند که آن دو باید از هم جدا شوند تا زمین سالم بماند.
پادشاه فرمان میدهد هر دو کودک را از خانواده هایشان بگیرند و آن ها را به دو سوی جهان بفرستند.
●یکی به شمال یخ زده.
●دیگری به جنوب داغ.
صحنه ۳ _لحظه جدایی
دو گهواره روبروی هم قرار میگیرند،در میان دره ی مه گرفته.
سکوت فقط با صدای زنگ های دعا شکسته میشود.
وقتی باد از روی خانه میگذرد،بلور های برف روی صورت نوزاد پسر(جونگوون) مینشیند و در همان لحظه بخار میشود.
در آغوش راهبان نوزاد دختر(سِمی)آرام آرام دَم میگیرد و نفسش هوا را منجمد میکند.
یکی از کاهنان زیر لب گفت:
«اگر این دو حتی دست هم را لمس کنند طبیعت برای همیشه بیدار خواهد شد».
نوزادان هیچ حرفی نمیزنند،فقط نگاهشان برای لحظه ای کوتاه،یکدیگر را پیدا میکنند.در آن ثانیه برف روی شاخه ها میسوزد و بخار بالا میرود.
صحنه ۴
سال ها میگذرد.
معبد شمالی،سمی را پرورش میدهد،او با لمس دستش آب را منجمد میکند،و خونش همیشه سرد است.
در جنوب جونگوون میان شعله ها مینشیند و از حرارت گریه نمیکند.
هر دو درک میکنند که دیگری وجود دارد.
در پایتخت راهبان و کاتبان روز و شب دعا میکنند تا تعادل عناصر برقرار بماند.
نگاه تو_قسمت اول

نظرات (۱)

Loading...

توضیحات

قسمت اول داستان (نگاه تو).کپ

۲ لایک
۱ نظر

حدود ۵۰۰ سال قبل،در اواخر دوران پادشاهی چوسان.
فضا:کوه های پوشیده از برف،روستا های چوبی،مه سنگینی که هر روز بین زمین و آسمان میچرخد.
شایعه ای پخش شده بود:
«دو کودک در دل عناصر طبیعت زاده میشوند،اگر کنار هم رشد کنند دنیا خواهد سوخت».
صحنه ۱:طلوع برف و آتش.
باد سردی از شمال میوزد.
در دو سوی رودخانه ی یخ زده دو نور در دل آسمان می شکفند:یکی سفید آبی خوام،دیگری نارنجیه عمیق.
در انتهای یکی از روستا ها زنی جوان در خانه ای از سنگ زایمان میکند.
روی بام ها برف از شدت سرما ترک میخورد.
در همان لحظه،در خانه ای دیگر کمی پایینتر از دره،مردی فریاد میزند:نوزاد میان شعله ای بی دود به دنیا آمد.
دو تولد،هم زمان،دو جیغ،یکی سرد،یکی گرم.
کاهنان سرزمین میفهمند:«یخ و آتش با هم زاده شدند.»
صحنه ۲:وحشت مردم.
در خیابان های روستا، مردم در باره ی پیشگویی قدیمی نجوا میکنند:
«اگر دو عنصر در یک خاک زندگی کنند، خورشید و ماه از آسمان سقوط خواهد کرد.»
ترس در مردم پخش میشود.ده ها خانواده خانه هایشان را می سوزانند تا به خدایانشان نشان دهند وفادارند.
در معبد بزرگ، راهب اعظم دعا میخواند و پیشبینی میکند که آن دو باید از هم جدا شوند تا زمین سالم بماند.
پادشاه فرمان میدهد هر دو کودک را از خانواده هایشان بگیرند و آن ها را به دو سوی جهان بفرستند.
●یکی به شمال یخ زده.
●دیگری به جنوب داغ.
صحنه ۳ _لحظه جدایی
دو گهواره روبروی هم قرار میگیرند،در میان دره ی مه گرفته.
سکوت فقط با صدای زنگ های دعا شکسته میشود.
وقتی باد از روی خانه میگذرد،بلور های برف روی صورت نوزاد پسر(جونگوون) مینشیند و در همان لحظه بخار میشود.
در آغوش راهبان نوزاد دختر(سِمی)آرام آرام دَم میگیرد و نفسش هوا را منجمد میکند.
یکی از کاهنان زیر لب گفت:
«اگر این دو حتی دست هم را لمس کنند طبیعت برای همیشه بیدار خواهد شد».
نوزادان هیچ حرفی نمیزنند،فقط نگاهشان برای لحظه ای کوتاه،یکدیگر را پیدا میکنند.در آن ثانیه برف روی شاخه ها میسوزد و بخار بالا میرود.
صحنه ۴
سال ها میگذرد.
معبد شمالی،سمی را پرورش میدهد،او با لمس دستش آب را منجمد میکند،و خونش همیشه سرد است.
در جنوب جونگوون میان شعله ها مینشیند و از حرارت گریه نمیکند.
هر دو درک میکنند که دیگری وجود دارد.
در پایتخت راهبان و کاتبان روز و شب دعا میکنند تا تعادل عناصر برقرار بماند.
نگاه تو_قسمت اول