رمان YOU
YOU²⁵
هیونجین رفت تا درو باز کنه.... فیلیکس و سونگمین بودن...
فیلیکس : سلام.... یه وقت اصلا چیزی رو نگی به ماها
سونگمین : اوه.... یکم زود نبود....
هیونجین: خب...
فیلیکس: نمیخواد بگی.. وقت خوبی رو باهم بگذرونید...
سونگمین : میبینمت
هیونجین چیزی نگفت... و اونا هم رفتن
لونا : راستی اصلا یادم نبود تو آیدلی... اگه رسانه ای بشه...
هیونجین: نقشه نکش... به راحتی حلش میکنم
لونا : منظورم این نبود... اگه یکی بخواد ...
هیونجین رفت نزدیکش و دوباره انگشتشو گذاشت روی لب لونا(من این عادتشو خیلی دوست دارم شما رو نمیدونم)
هیونجین: اونم حلش میکنم
لونا دست هیونجین رو کنار زد.
و از روی صندلی بلند شد...
لونا : من نمیخوام.....
هیونجین : زود باش پاشو میریم خونت... راستی گوشیتم بده
لونا : برای چی؟
هیونجین: همینجوری
لونا با شک و تردید گوشیش رو بهش داد.
و رفتن سمت ماشین به سمت خونه لونا...
نظرات (۵)