پارت-۵۵
بـیـا پـیـشم حـالـا یـکـمی تـو راه بـیـا بـا مـا
انـقـدره خـوبـی کـه بـردی دلـمـو هـزار جـا
چـشـای تـو سـخـت گـرفـتـه قـلـبـمـو راحـت
یـکـی اومـده کـه ایـن دلـمـو بـه حـرف گـرفـتـه
بـیـا پـیـشم حـالـا یـکـمی تـو راه بـیـا بـا مـا
انـقـدره خـوبـی کـه بـردی دلـمـو هـزار جـا
چـشـای تـو سـخـت گـرفـتـه قـلـبـمـو راحـت
یـکـی اومـده کـه ایـن دلـمـو بـه حـرف گـرفـتـه
بـیـا پـیـشم حـالـا یـکـمی تـو راه بـیـا بـا مـا
انـقـدره خـوبـی کـه بـردی دلـمـو هـزار جـا
چـشـای تـو سـخـت گـرفـتـه قـلـبـمـو راحـت
یـکـی اومـده کـه ایـن دلـمـو بـه حـرف گـرفـتـه
توی طول اهنگ چشم بنی از من برداشته نمیشد جوری که سرمو گرفتم پایین اهنگش که تموم شد براش دست و صوت زدیم و با صوفیا و نامی اقا خداحافظی کردیمو رفتیم ساعت۱۱ و نیم بود رسیدیم خونه اقا جون کاکا و مانی ام اومدن بالا و خیلی سر به زیر سلام کردن و به پنج دقیقه نکشید که مثل وحشیا میپریدن این ور اون ور انگار نه انگار اینا بودن که مثل بچه فقیرا نشسته بودن بعد نیم ساعت بلند شدن منم تا دم در همراهیشون کردم:وای دمت گرم ارزو خیلی خانوادت باحالن خوش گذشت
-بلهه پس چیییی منم یه روز باید بیام خونتونا
کاکا:بیا عزیزم خوش اومدی ولی خانواده ما به پات نمیرسن انقدر شلوغ من از دار دنیا یه خواهر یه عمرو دارم
مانی:منم که خووهر نعرم ولی هستی دارم
-خانواده منم مثل خانواده خودت بدون کاکا جون مانی توعم حیا کن
مانی:هستی باید حیا کنه اجی نه من
-کم بگو اجی تا دنبالت نکردما
مانی:چشم چشم
بهدم سمتش رفتمو بغلش کردیمو خداحافظی کردیم کاکا موند قرار بود علی و سینا ام بیان با من خداحافظی کنن با کاکا نشستیم تو حیاط که زنگو زدن بلند شدیمو درو باز کردیم سینی و خیار بودن:سلام سینی'سلام خیار
علی:سلام بادمجون
سینی:سلام اری
چشامو ریز کردمو تای ابرومو انداختم بالا:بادمجووون؟اریی؟
بهدم دنبالشون کردم اونا ام مثل زنا جیغ میزدن اقا جون اینا ام در اومده بودنو نگاه میکردنو و به دادی علی و سینا میخندیدن یه ربعی دنبال هم کردیم که از نفس افتادیم پای استخر ولو شدیم از پشت سینا و علیو پرت کردم تو استخرو بهشون خندیدم اونا ام خیس خالی از استخر در اومدن:ارزو میکشمت
نظرات