آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt²⁵
نیکی مکثی کرد، انگار که در حالِ بازگشت به آن لحظهٔ شوکهکننده باشد. «با هم حرف زدیم. اون از طوفانِ ۱۳ سال پیش گفت… از اینکه خانوادهاش رو گم کرده… از اینکه آقایِ نیشیمورا بزرگش کرده… و از اون خاطرهٔ تنهاش… از برادرش که بغلش کرده بود.»
نیکی نفسش را با صدا بیرون داد. «همین که گفت 'برادرم'… انگار تمامِ پازلها کنارِ هم چیده شد. اون شباهتِ گردنبند… اون خاطراتِ پراکنده… اون گردنبندِ ستارهای… و اون عادتِ انگشتشکستن… همه چیز نشون میداد که… که جیزل… همون نیکا ست.»
بغضی که در گلویِ نیکی بود، حالا دیگر قابلِ کنترل نبود. قطرهٔ اشکی رویِ گونهاش غلتید و بینِ برگهایِ پاییز و خاکِ سردِ سنگِ مزار، گم شد.(بمیرم برات بچهه)
نیکی صدایش را پایین آورد. «نمیتونستم بهش بگم. نمیتونستم حقیقت رو بهش بگم. چون… چون دیدم چقدر از برادرش متنفره. چقدر فکر میکنه که اون تنهاش گذاشته. که من تنهاش گذاشتم.»
نیکی به جیزل نگاه کرد که هنوز همانطور تنها ایستاده بود. «نمیخوام همه چیز رو خراب کنم، هیسونگ. نمیخوام تنها چیزی رو هم که از خانوادم باقی مونده رو، از دست بدم. نمیخوام فکر کنه که من… من همون کسی هستم که ۱۳ سال پیش اون رو تنها گذاشته. اونقدر وحشتزدهام که… که نمیدونم باید چی کار کنم.»
نیکی دوباره به سنگِ مزارِ پدربزرگش نگاه کرد.
هیسونگ آرام دستش را رویِ شانهٔ نیکی گذاشت. «حق داری نیکی. خیلی سخته. ولی… مطمئنم یه راهی پیدا میشه. تو تنها نیستی.»
نیکی سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد، اما نگاهش هنوز پر از اندوه و سردرگمی بود. برگهایِ پاییزی، آرام بر سرشان میریختند، انگار که قطراتِ بارانی از گذشته، بر اندوهِ حالِ حاضرشان میباریدند.
نظرات (۴)