من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود : )

۰ نظر گزارش تخلف
No One
No One

خیلی دیر پست گذاشتم ، شرایط جور نبود که زودتر از اینا این غم رو به اشتراک بذارم ....
یکم دردودل کنم : فکرشو نمیکردم خبر درستی باشه ، با تمام گریه ها و غمی که از اسفند تا تیر روی دلم بود ، توی تجمعات و خیابون و مردم میدیدم ، اما باور نکرده بودم که واقعا دیگه بینمون نیستی : )
تا اینکه از طرف بسیج برام فرم اومد که دعوت شدم به مراسم آقا برای عکاسی : ) فکرشو بکنین .... من اولین و اخرین دیدارم از اقام ، اولین و اخرین عکسایی که از ایشون تو قاب دوربینم ثبت میشه ، با خودشون نبود ، با پیکرشون بود و این حقیقت ، مثل یه پتک توی صورتم کوبیده شد .... وقتی پا به پای تابوت ، شهر به شهر ، قدم به قدم با ماشین حرکت میکردیم ، با هر فلاش زدن دوربین ، بیشتر میفهمیدم همه چی از همون ۱۰ اسفند ، یه حقیقت بود ، یه حقیقت تلخ ....
حالا من موندم و یه پوشه از دوربینم که به اسم اقا ثبت میشه ، من موندم و مرور شبونه اون عکسا و اشکایی که ناخوداگاه میریزه .... قرارمون این نبود اقای من ، قرار بود من اردیبهشت امسال ، بیام بیت ، بیام محضر خودت ، من فرم داشتم ، من فرم عکاسی داشتم که بشم عکاس اقا .... نرفته ، پزشو به همه میدادم که من قراره از بیت و محفل با اقا ، عکاسی کنم ولی دیدی چیشد ؟ به قول حاج مهدی : پشت سر تشییع تو ، دیدم که جانم میرود : )
اقای من ، جانمون رو بردی با رفتنت : ) برامون دعا کن ....

نظرات

در حال حاضر امکان درج نظر برای این ویدیو غیرفعال است.

توضیحات

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود : )

۵ لایک
۰ نظر

خیلی دیر پست گذاشتم ، شرایط جور نبود که زودتر از اینا این غم رو به اشتراک بذارم ....
یکم دردودل کنم : فکرشو نمیکردم خبر درستی باشه ، با تمام گریه ها و غمی که از اسفند تا تیر روی دلم بود ، توی تجمعات و خیابون و مردم میدیدم ، اما باور نکرده بودم که واقعا دیگه بینمون نیستی : )
تا اینکه از طرف بسیج برام فرم اومد که دعوت شدم به مراسم آقا برای عکاسی : ) فکرشو بکنین .... من اولین و اخرین دیدارم از اقام ، اولین و اخرین عکسایی که از ایشون تو قاب دوربینم ثبت میشه ، با خودشون نبود ، با پیکرشون بود و این حقیقت ، مثل یه پتک توی صورتم کوبیده شد .... وقتی پا به پای تابوت ، شهر به شهر ، قدم به قدم با ماشین حرکت میکردیم ، با هر فلاش زدن دوربین ، بیشتر میفهمیدم همه چی از همون ۱۰ اسفند ، یه حقیقت بود ، یه حقیقت تلخ ....
حالا من موندم و یه پوشه از دوربینم که به اسم اقا ثبت میشه ، من موندم و مرور شبونه اون عکسا و اشکایی که ناخوداگاه میریزه .... قرارمون این نبود اقای من ، قرار بود من اردیبهشت امسال ، بیام بیت ، بیام محضر خودت ، من فرم داشتم ، من فرم عکاسی داشتم که بشم عکاس اقا .... نرفته ، پزشو به همه میدادم که من قراره از بیت و محفل با اقا ، عکاسی کنم ولی دیدی چیشد ؟ به قول حاج مهدی : پشت سر تشییع تو ، دیدم که جانم میرود : )
اقای من ، جانمون رو بردی با رفتنت : ) برامون دعا کن ....