زخمِ نفس_کپ"
او فقط میخواست شب را
در آغوشِ قلبش به سر ببرد…
بیهیچ انتظارِ بزرگی.
اما آرامش، مدتها بود
که آرامآرام از او
فاصله گرفته بود.
آن دخترکِ شاد و خندان
کجا رفت؟ همان که با خنده
دنیا را سادهتر میدید.
او بزرگ شد… و هرچه
بزرگتر شد، دردِ بیشتری
در دلش جا گرفت؛
دردهایی که نام نداشتند
اما وزن داشتند.
حرفش را میخورد.
نه چون چیزی برای گفتن نبود،
بلکه چون گفتن
دیگر فایدهای نداشت.
با کوچکترین چیز بغض میکرد
و گلویش آنقدر تنگ میشد
که نفس کشیدن درد داشت؛
انگار هوا هم
با او مهربان نبود.
کمکم فهمید که فقط
استفاده میشود.
نه برای ماندن،
نه برای دوست داشتن.
گاهی فقط برای
پر کردنِ خلأیی کوتاه.
مثل کاغذی مصرفشده
که بیصدا کنار گذاشته میشود
بیآنکه کسی
به جای خالیاش فکر کند.
چگونه پی برد؟
از گلویی که خشک و
سخت میشد…
از اعتمادی که دیگر
شکل نمیگرفت…
از تنهاییِ مداوم،
حتی در میان جمع…
از قلبی که هر روز
سردتر از دیروز میتپید…
از عذابی که
با هر نفس همراهش بود
و رهایش نمیکرد.
او زنده بود،
اما زندگی سخت
نفس میکشید.
و اینگونه نامِ دردش شد:
زخمِ نفس
نه زخمی که دیده شود،
نه دردی که توضیح بخواهد؛
فقط زخمی که با هر نفس
یادآوری میکرد
او هنوز
در حالِ دوام آوردن است.
کـیـم ســایـونـگ"
نظرات (۱)