رمان: یک اشتباه پنج سال جدایی
Part:3 یک اشتباه پنج سال جدایی
مارک: باشه برو گمشو از خونم من ولی طلاقت نمیدم یالا برو گمشو از خونم(با اعصبانیت)
لارا: باشه میرم ولی دیگه نمیتونی صورت منو دخترمو ببینی
مارک: باشه باش حالا برو بیرون
از زبان لارا: وقتی دیدم که میرا داره دست دخترمو زخمی میکنی فهمیدم که اگه بزرگ شه دخترمو میکشه دستشو پیچوندم که اینکار رو نکنه ولی وقتی مارک بهم سیلی زد فهمیدم از اول منو دخترمو دوس نداشته فقط میرا بوده نمیدونم بهش چی بهش شد همون آدمی که به ی تارموی منو دخترم دنیا رو فدا میکرد الان خودش میگه برین از خونه ام طلاقمم نمیده نمیدونم باید چیکار کنم مجبورم برم پیش پدرم اون با اینکه میدونه من اگه رم پیش اون منو دخترمو کتک میزنه
لارا: خداحافظ برای همیشه
مارک: خداحافظ ...
از زبان مارک: وقتی دیدم که اون دست خواهر زاده ام میپیچوند از اعصبانیت نفهمیدم چیکار کردمو بهش سیلی زدم وقتی بهم گفت میرا چیکار کرده باورم نشد ولی بعد اینکه بهمیدم چیشده خیلی دیر شده الان هم زنمو هم دخترم واقعیم رو قرار نیست هیچوقت ببینم(با گریه)
۳ سال قبل:
خواهر مارک: دخترم اسمش میرا هست به تو میسپارمش (با گریه)
مارک: خواهر تو نمیمیری(با گریه)
خواهر مارک: اسم دخترم میرا هست بهم قول بده حتی اگه ازدواج کردیو بچه دار شدی دختر منو بیشتر از زن و بچت دوست داشته باش(با گریه)
مارک: قول میدم قول میدم
نظر نویسنده:(خاک تو سر هردوتون بخاطر ی خواهر زاده ای که از خون تو نیست دخترت و زنت رو بیرون از خونه انداختی خاک توسرت)
زمان حال:
مارک: اون قراره بره پیش پدرش اگه اونو و دخترمو کتک بزنه چی نه نه نباید من چیکار کردم (با گریه)
مارک وقتی رفت خونه ی پدر لارا دید که لارا اونجا نیست رفتن الان مارک نمیدونه اونا کجان چیکار میکنن چند دفعه سعی کرد که پیداشون کنه ولی تو ۵ سال پیداشون نکرد لارا و کلارا توی ۵ سال یک باند مافیا تشکیل دادن لارا و کلارا الان رئیس باند مافیا هستن اونا لارا پنج سال قبل جواهرات خود را فروخت و ی خونه خرید سعی کرد هنر های رزمی یاد بگیره باون بادیگارد شد و به دخترش هم یاد داد بعد مدت ها اونا قوی شدن کلارا از کل جریان خبر داشت و به شدت از باباش متنفر بود مامانش اونو به ی مدرسه ثبت نام کرد کلارا بچه ی محبوب مدرسه بود ولی ی مشکلی بود.....
گزارش ممنوع
نظرتون چیه ادامه بدم؟
نظرات (۴)