YOU⁴⁴

(GOLSA)♥︎(K-POPER)♥︎(رمان YOU)♥(رمان HATRED)♥︎(فن واقعی بین آیدلاش فرق نمیزاره)

هیونجین نمیدونست کجا بره.... برای همین زنگ زد به دایون....
دایون : بفرمایید
هیونجین با جدیت : لونا از من بچه داره
دایون با مکث: چانگبین بهت گفت؟
هیونجین: چه اون گفته باشه چه نه.... میخوام لونا رو ببینم...
دایون با خودش: شاید اگه بهش بگم رابطشون بهتر شه..(دایون نمیدونه هیونجین مافیاست)
هیونجین: نمی گی؟
دایون : میگم... میگم... گوش کن... فقط هول نکن... بچت دختره اسمش لیسو هست... مهد کودک بود که چند دقیقه پیش از طرف مهد به لونا زنگ زدن و گفتن که لیسو هلو خورده و بهش حساسیت نشون داده.... به خاطر همین...
هیونجین قند تو دلش آب شد : کدوم بیمارستان...
دایون : مهد کودک تو خیابون(اسم خیابون بلد نیستم) هستش... تو همون خیابون یه بیمارستان هست...
هیونجین تا اینو شنید تلفن رو قطع کرد و با سرعت زیاد خودش رو به اون بیمارستان رسوند... و رفت اورژانس....
هیونجین رفت پیش میز استیشن....
هیونجین: دختر بچه ای که هلو خورده و بهش حساسیت نشون داده کجاست؟
پرستار : تخت شماره 12
هیونجین رفت سمت تخت و پرده رو کنار زد...
لیسو خوابیده بود.... و لونا داشت بهش نگاه میکرد ... لونا سرش رو بالا گرفت
لونا : تو اینجا چیکار میکنی؟
هیونجین: تو... تو... واقعا بهم نگفتی...

نظرات (۱۹)

Loading...

توضیحات

YOU⁴⁴

۲۰ لایک
۱۹ نظر

هیونجین نمیدونست کجا بره.... برای همین زنگ زد به دایون....
دایون : بفرمایید
هیونجین با جدیت : لونا از من بچه داره
دایون با مکث: چانگبین بهت گفت؟
هیونجین: چه اون گفته باشه چه نه.... میخوام لونا رو ببینم...
دایون با خودش: شاید اگه بهش بگم رابطشون بهتر شه..(دایون نمیدونه هیونجین مافیاست)
هیونجین: نمی گی؟
دایون : میگم... میگم... گوش کن... فقط هول نکن... بچت دختره اسمش لیسو هست... مهد کودک بود که چند دقیقه پیش از طرف مهد به لونا زنگ زدن و گفتن که لیسو هلو خورده و بهش حساسیت نشون داده.... به خاطر همین...
هیونجین قند تو دلش آب شد : کدوم بیمارستان...
دایون : مهد کودک تو خیابون(اسم خیابون بلد نیستم) هستش... تو همون خیابون یه بیمارستان هست...
هیونجین تا اینو شنید تلفن رو قطع کرد و با سرعت زیاد خودش رو به اون بیمارستان رسوند... و رفت اورژانس....
هیونجین رفت پیش میز استیشن....
هیونجین: دختر بچه ای که هلو خورده و بهش حساسیت نشون داده کجاست؟
پرستار : تخت شماره 12
هیونجین رفت سمت تخت و پرده رو کنار زد...
لیسو خوابیده بود.... و لونا داشت بهش نگاه میکرد ... لونا سرش رو بالا گرفت
لونا : تو اینجا چیکار میکنی؟
هیونجین: تو... تو... واقعا بهم نگفتی...