پایان یک عشق

سوته دلان
سوته دلان


                     ♤آخرین سکانس♤

آن شب در آغوشت گریستم تو هم گریستی یادت می‌آید تازه غروب رفته بود و تو هم چمدان‌هایت را بسته بودی و شب داشت چراغ‌هایش را روشن می‌کرد و ماه چه دلبری ها که برای دریا نمیکرد و اما ما مشغول وداع بودیم.می دانی  از آن شب تلخ و سرد چند سال است که می‌گذرد هر شب رفتن تو آخرین نگاه تو حتی در خواب‌هایم تکرار می‌شود و این تکرار تو بود که مرا اینگونه پیر کرد نمی‌دانم که آیا تو هم در این سال‌ها به من فکر کرده ای ! تا امروز غروب که در خیابانی شلوغ من بار دیگر تو را دیدم داشتی سمت من می‌آمدی هرچقدر نزدیک‌تر می‌شدی صدای قدمهایت بلندتر و صدای تپش‌های قلب من بیشتر می‌شد دعا دعا می‌کردم که لبخند تو اولین چیزی باشد که من می بینم  درسته که کمی گرد سفید پیری نشسته روی موهایم کمی چین و چروک صورتم بیشتر شده اما شوق تو در من از هر چیزی بیشتر بود باور کن تمام دنیا به یکباره ایستادند تا این لحظه با شکوه را تماشا کنند می‌دانی چقدر من  در تمام عمر منتظر این لحظه بودم بارها تمرین کرده بودم چگونه روی زانوهایم بنشینم و دست‌هایت را ببوسم انگار همه مرا نگاه می‌کردند فکر می‌کردم چگونه سلامت کنم که دیدم از کنارم رد شدی من ایستادم اما تو باز رد شدی ،  مرا ندیدی و اینبار هم از من گذشتی
دنیا دوباره سرش را به کاری گرم کرد که انگار ندیده و زمان هم دوباره تاریخ را شروع کرد و مشغول ساختن خاطراتی برای فردا شد و من دوباره باز شکستم
                        قلم و اجرا تورج توجی

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

پایان یک عشق

۰ لایک
۰ نظر


                     ♤آخرین سکانس♤

آن شب در آغوشت گریستم تو هم گریستی یادت می‌آید تازه غروب رفته بود و تو هم چمدان‌هایت را بسته بودی و شب داشت چراغ‌هایش را روشن می‌کرد و ماه چه دلبری ها که برای دریا نمیکرد و اما ما مشغول وداع بودیم.می دانی  از آن شب تلخ و سرد چند سال است که می‌گذرد هر شب رفتن تو آخرین نگاه تو حتی در خواب‌هایم تکرار می‌شود و این تکرار تو بود که مرا اینگونه پیر کرد نمی‌دانم که آیا تو هم در این سال‌ها به من فکر کرده ای ! تا امروز غروب که در خیابانی شلوغ من بار دیگر تو را دیدم داشتی سمت من می‌آمدی هرچقدر نزدیک‌تر می‌شدی صدای قدمهایت بلندتر و صدای تپش‌های قلب من بیشتر می‌شد دعا دعا می‌کردم که لبخند تو اولین چیزی باشد که من می بینم  درسته که کمی گرد سفید پیری نشسته روی موهایم کمی چین و چروک صورتم بیشتر شده اما شوق تو در من از هر چیزی بیشتر بود باور کن تمام دنیا به یکباره ایستادند تا این لحظه با شکوه را تماشا کنند می‌دانی چقدر من  در تمام عمر منتظر این لحظه بودم بارها تمرین کرده بودم چگونه روی زانوهایم بنشینم و دست‌هایت را ببوسم انگار همه مرا نگاه می‌کردند فکر می‌کردم چگونه سلامت کنم که دیدم از کنارم رد شدی من ایستادم اما تو باز رد شدی ،  مرا ندیدی و اینبار هم از من گذشتی
دنیا دوباره سرش را به کاری گرم کرد که انگار ندیده و زمان هم دوباره تاریخ را شروع کرد و مشغول ساختن خاطراتی برای فردا شد و من دوباره باز شکستم
                        قلم و اجرا تورج توجی

موسیقی و هنر