رمــان پــژواکِــ شــب 'کپ |Pt8

۱ نظر گزارش تخلف
ᴇɴ_ʜʏᴘᴇɴ★ꜱᴀʟᴠᴀᴛᴏʀᴇ ⊜⊝⊙|...| دلباخته ی نیکارا کوچولو

ادامه پارت هفتم: تلاش در میانِ آوار و طلوعِ یک اتحاد
هیسونگ، در حالی که سعی می‌کرد تعادلش را حفظ کند، فریاد زد: “اینجاست! تنها راه! باید این اتحاد رو عملی کنیم!”

سونگهون، با تمامِ قدرتش، انرژیِ خود را به سمتِ هیسونگ هدایت کرد. برای اولین‌بار، نیرویِ دو گونه، نه در برابرِ هم، بلکه در کنارِ هم، هماهنگ شد.

جیک، با نگاهی امیدوار، به آن‌ها نزدیک شد. “این… این داره کار می‌کنه! اون روح داره ضعیف می‌شه!”

نیکی، که حالا از این اتحادِ ناخواسته گیج و ضعیف شده بود، عقب‌نشینی کرد. توانِ فریاد زدن نداشت و بدنش شروع به لرزیدن کرده بود.

هیسونگ، با خونسردیِ خاصِ خوناشام‌ها، گفت: “حالا وقتشه که پیداش کنیم. اون مهرِ لعنتی رو.”

سونگهون، در حالی که نفس‌نفس می‌زد، سر تکان داد. “باید سریع باشیم. قبل از اینکه دوباره قوی بشه.”

جی، با نگاهی به نیکیِ ضعیف شده، پرسید: “اون چی می‌شه؟”

جیک به نیکیِ بی‌حال نگاهی انداخت. “فعلاً… اینجا نگهش می‌داریم. تا وقتی که راهی برایِ نجاتش پیدا کنیم.”

جونگوون، که تا آن لحظه شاهدِ این درگیری و اتحاد بود، با ترس پرسید: “حالا که قصر این‌طوری شده… کجا می‌تونیم اون مهر رو پیدا کنیم؟”

هیسونگ، با نگاهی مصمم، به سمتِ ورودی قصر اشاره کرد. “باید بریم پایین. به اعماقِ جایی که قبلاً فقط افسانه‌ها ازش حرف می‌زدن.”

سونگهون، با چهره‌ای جدی، گفت: “پس… وقتشه که یه سفرِ خطرناک رو شروع کنیم. جایی که ممکنه تا ابد گم بشیم.”

و این‌گونه بود که هیسونگ، سونگهون، جیک، جی و جونگوون، در حالی که نیکیِ بی‌حال را در مکانی امن در قصر رها کرده بودند، به سویِ اعماقِ ناشناختهٔ قصر، در جستجویِ مهرِ باستانی و راهی برایِ نجاتِ نیکی و تمامِ گونه‌هایشان، حرکت کردند.
-وِنــدِر

نظرات (۱)

Loading...

توضیحات

رمــان پــژواکِــ شــب 'کپ |Pt8

۱۵ لایک
۱ نظر

ادامه پارت هفتم: تلاش در میانِ آوار و طلوعِ یک اتحاد
هیسونگ، در حالی که سعی می‌کرد تعادلش را حفظ کند، فریاد زد: “اینجاست! تنها راه! باید این اتحاد رو عملی کنیم!”

سونگهون، با تمامِ قدرتش، انرژیِ خود را به سمتِ هیسونگ هدایت کرد. برای اولین‌بار، نیرویِ دو گونه، نه در برابرِ هم، بلکه در کنارِ هم، هماهنگ شد.

جیک، با نگاهی امیدوار، به آن‌ها نزدیک شد. “این… این داره کار می‌کنه! اون روح داره ضعیف می‌شه!”

نیکی، که حالا از این اتحادِ ناخواسته گیج و ضعیف شده بود، عقب‌نشینی کرد. توانِ فریاد زدن نداشت و بدنش شروع به لرزیدن کرده بود.

هیسونگ، با خونسردیِ خاصِ خوناشام‌ها، گفت: “حالا وقتشه که پیداش کنیم. اون مهرِ لعنتی رو.”

سونگهون، در حالی که نفس‌نفس می‌زد، سر تکان داد. “باید سریع باشیم. قبل از اینکه دوباره قوی بشه.”

جی، با نگاهی به نیکیِ ضعیف شده، پرسید: “اون چی می‌شه؟”

جیک به نیکیِ بی‌حال نگاهی انداخت. “فعلاً… اینجا نگهش می‌داریم. تا وقتی که راهی برایِ نجاتش پیدا کنیم.”

جونگوون، که تا آن لحظه شاهدِ این درگیری و اتحاد بود، با ترس پرسید: “حالا که قصر این‌طوری شده… کجا می‌تونیم اون مهر رو پیدا کنیم؟”

هیسونگ، با نگاهی مصمم، به سمتِ ورودی قصر اشاره کرد. “باید بریم پایین. به اعماقِ جایی که قبلاً فقط افسانه‌ها ازش حرف می‌زدن.”

سونگهون، با چهره‌ای جدی، گفت: “پس… وقتشه که یه سفرِ خطرناک رو شروع کنیم. جایی که ممکنه تا ابد گم بشیم.”

و این‌گونه بود که هیسونگ، سونگهون، جیک، جی و جونگوون، در حالی که نیکیِ بی‌حال را در مکانی امن در قصر رها کرده بودند، به سویِ اعماقِ ناشناختهٔ قصر، در جستجویِ مهرِ باستانی و راهی برایِ نجاتِ نیکی و تمامِ گونه‌هایشان، حرکت کردند.
-وِنــدِر