مشخصات رمان: نجاتم بدین عاشق شدم

رمان: نجاتم بدین عاشق شدم

۸ ویدیو

Part:4نجاتم بدین عاشق شدم

۹ نظر گزارش تخلف
ᥴꪖꪶꪗρડꪮ.
ᥴꪖꪶꪗρડꪮ.

آدرین: یعنی چی چرا نمیگی چرا طرف اون عوضی میگیری؟(با اعصبانیت)
پدربزرگ: اون عوضی نیست تویی که عوضی هستی
آدرین: افراد همین امروز سیلا رو بیارین اینجا
افراد: چشم
پدربزرگ: چرا ولش نمیکنی ؟

آدرین: بخاطر اون حافظه ام رو از دست دادم عشقمو به یاد نمیارم (خشم توی چشماش....)
پدربزرگ: بخاطر اون حافظه تو از دست ندادی
آدرین: دروغ نگو شاید باهاش همدست شدی نه؟
پدربزرگ: چی میگی تو تو نوه ی منی چرا باید بهت آسیب بزنم هان
آدرین: پس چرا طرف اونو میگیری؟
پدربزرگ: به سیلا قول دادم نگم میفهمی
آدرین: پس خودش به من میگه
سیلا: پس برام آدم فرستادی
افراد آدرین به سیلا حمله میکنن سیلا همشون رو کشت و فرار کرد زندگیش به اندازه ی کافی خراب شده بود نمیخواست دوباره خراب شه
آدرین: چی از پس ی دخترم نیومدین
دستیار: رئیس تو چشماش خشمی بود و تصمیم گرفته بود دیگه تهد کنترل کسی نباشه
آدرین: میخواد تهد کنترل نباشه باشه بهش کنترل اصلی رو نشون میدم خونشو پیداکنین
بعد چند دقیقه :
دستیار: رئیس سیلا کشور ترک کرده رفته انگلیس
آدرین: خوبه خوبه منو ترک میکنی نشونت میدم
پدربزرگ: اگه بهت همچیو بگم سیلا رو ول میکنی؟
آدرین: آره
بعد چند دقیقه وقتی آدرین همچیو فهمید
آدرین: دروغ میگی آره؟(با گریه)
پدربزرگ: کاش دروغ بود
آدرین: نه من کتکش زدم اذیتش کردم شکنجش کردم کسی که بیشتر از همه دوست داشتم رو بیشتر از همه اذیتش کردم(با گریه)
آدرین: پاشو پاشو باید بریم پیداش کنیم
پدربزرگ: گفتی که دنبالش نمیری
آدرین: نه نه ۵ ساله که اذیتش کردم دیگه نباید اذیتش کنم
پدربزرگ: پس قانونت چی هرکی عاشق بشه میمیره گفتی
آدرین: قانون رو برمیدارم عشقم از قانون برام
مهمتره
بعد ۸ ساعت پرواز سیلا به لندن رسید زندگی جدیدش شروع شد ناراحت بود به جای اینکه شاد باشه دلش به آدرین تنگ شده جاهای شلاقش رو نگاه کرد و ولش کرد
سیلا: سلام زندگی جدید!(محکم داد زد )
آدرین که همش گریه میکرد با خودش فکر میکرد که سیلا اگه نبخشتش چی میشه

گزارش ممنوع

نظرات (۹)

Loading...

توضیحات

Part:4نجاتم بدین عاشق شدم

۸ لایک
۹ نظر

آدرین: یعنی چی چرا نمیگی چرا طرف اون عوضی میگیری؟(با اعصبانیت)
پدربزرگ: اون عوضی نیست تویی که عوضی هستی
آدرین: افراد همین امروز سیلا رو بیارین اینجا
افراد: چشم
پدربزرگ: چرا ولش نمیکنی ؟

آدرین: بخاطر اون حافظه ام رو از دست دادم عشقمو به یاد نمیارم (خشم توی چشماش....)
پدربزرگ: بخاطر اون حافظه تو از دست ندادی
آدرین: دروغ نگو شاید باهاش همدست شدی نه؟
پدربزرگ: چی میگی تو تو نوه ی منی چرا باید بهت آسیب بزنم هان
آدرین: پس چرا طرف اونو میگیری؟
پدربزرگ: به سیلا قول دادم نگم میفهمی
آدرین: پس خودش به من میگه
سیلا: پس برام آدم فرستادی
افراد آدرین به سیلا حمله میکنن سیلا همشون رو کشت و فرار کرد زندگیش به اندازه ی کافی خراب شده بود نمیخواست دوباره خراب شه
آدرین: چی از پس ی دخترم نیومدین
دستیار: رئیس تو چشماش خشمی بود و تصمیم گرفته بود دیگه تهد کنترل کسی نباشه
آدرین: میخواد تهد کنترل نباشه باشه بهش کنترل اصلی رو نشون میدم خونشو پیداکنین
بعد چند دقیقه :
دستیار: رئیس سیلا کشور ترک کرده رفته انگلیس
آدرین: خوبه خوبه منو ترک میکنی نشونت میدم
پدربزرگ: اگه بهت همچیو بگم سیلا رو ول میکنی؟
آدرین: آره
بعد چند دقیقه وقتی آدرین همچیو فهمید
آدرین: دروغ میگی آره؟(با گریه)
پدربزرگ: کاش دروغ بود
آدرین: نه من کتکش زدم اذیتش کردم شکنجش کردم کسی که بیشتر از همه دوست داشتم رو بیشتر از همه اذیتش کردم(با گریه)
آدرین: پاشو پاشو باید بریم پیداش کنیم
پدربزرگ: گفتی که دنبالش نمیری
آدرین: نه نه ۵ ساله که اذیتش کردم دیگه نباید اذیتش کنم
پدربزرگ: پس قانونت چی هرکی عاشق بشه میمیره گفتی
آدرین: قانون رو برمیدارم عشقم از قانون برام
مهمتره
بعد ۸ ساعت پرواز سیلا به لندن رسید زندگی جدیدش شروع شد ناراحت بود به جای اینکه شاد باشه دلش به آدرین تنگ شده جاهای شلاقش رو نگاه کرد و ولش کرد
سیلا: سلام زندگی جدید!(محکم داد زد )
آدرین که همش گریه میکرد با خودش فکر میکرد که سیلا اگه نبخشتش چی میشه

گزارش ممنوع