انهایپن
ܭَܠܙ ܝ݆ߺܝ݅ܩܝܥܣ'
گل همه چیز داشت..
زیبایی ، احساسات ، عشق ، تنفر ،...
ولی کسی نمیدید که گل از درون شکسته بود...
قلب شیشه ای اش اسیب دیده بود
ترک برداشته بود...
و دیگر خوب نمیشد
و زمانی که سودا زده اش به نزدش امد..
گل پژمرده بود:)
سودا زده اش به گلبرگ های ریخته ی گل نگاه کرد؛
با خودش قسم خورد"در ساعت 25 و 61 دقیقه...در فصل تابستان زمانی که برف خونی میبارد...تورا فراموش خواهم کرد..:)"
_mrs.lee |ܢܚࡐܩܢ ߊܢܚܦ̇ࡅ߭ܥ ܩߊܘ ܢܚߊܠܙ ۱۴۰۴
10:34
نظرات (۳)