پارت۳۱

بسته‌شد
بسته‌شد

با رسیدنمون به پاساژ بقیه اهنگ نصفه نیمه موند دسته بنیامینو گرفتمو یکی یکی مغازه ها رو نگاه میکردم تا یه چیز مناسب پیدا کنم که موفقم شدم'وارد مغازه شدم با بنیامین به لباس نگاه کردیم دوتایی همزمان با هم گفتیم"قــشـــنــگــه"بعدم یه لبخند رو به فروشنده گفتیم برامون لباسو بیاره'لباس یه ابی فیروزه ای بلند بود که روی سر سینه هاش حالت توری بود و تا کمر دیگه ساده بود از کمر به بهد یه دامن داشت که پایین دامن موج داشت روی دامن با مهره های ابی پرنگ به شکل لوزی تزیین شده بود اونو برای ارام جون اوردم یه لباس سرهمی گل گلی برا مامان بزرگم پولو حساب کردم دو تا مغازه اون ور تو یه کت و شلوار نوک مدادی ام برا بابابزرگم گرفتم بعدم بدون هیچ معطلی سوار ماشین بنی شدمو رفتیم خونه اقا جونم' بنی دو تا بوق زد که محمود اقا درو باز کرد رفتیم تو من که راهی اشپز خونه شدم سمیه جون مشغول اشپزی بود لبخند شیطونی زدم'پاورچین پاورچین به سمتش رفتمو قبل اینکه برگرده با دست چشامو گرفتم تکون شدیدی خرد با ترس گفت:
-یا امام هشتم کیه؟!
خندم گرفته بود اما لبهامو بهم گرفتم تا سر و صدایی ایجاد نکنم سمیه جون میچرخید منم همراهش میچرخیدم سمیه جون باز گفت:الله اکبر'اقا محمود باز شمایین؟!
هنگ کردم یه لحظه سمیه جون چی گفت؟من میدونسم ولی فک نمیکردم انقدر جدی؟با چشای گشاد همونجوری سمیه جونو نگاه میکردم که دوباره گفت:محمود اقا زشته به خدا الان یکی میاد دست بردادین!
داشتم میترکیدم از خنده پس محمود اقا هم....بــلـــه؟!
سریع دستمو برداشتم و قهقه امو ول کردم سمیه جون با ترس و وحشت برگشت و دستشو روی قلبش گذاشت:هیییی یا امام هشتم..خاک بر سرم..دختر تو اینجا چکار میکنی؟
از شدت خنده خم شده بودمو دستمو رو دلم گرفته بودم که همین شرایط بهم اجازه حرف زدن نمیداد سمیه جون با اخم با کفگیر یکی محکم کوبید رو کمرم که صاف ایستادم:آآآآآخ!کمرم نابود شد سمیه جون این وۻع رفتار کردن با مهمون این خونست اخه؟!تند تند کمرمو مالیدم
سمیه جون:الهی خدا از دست کارای تو منو مرگ بده.این کارا چیه؟خجالت نمیکشی با من پیرزن از این شوخیای خرکی میکنی؟کی اومدی؟چرا انقدر بی سر و صدا؟
با اخم ظریف و دلخوری گفتم:اولا سلام منم خوبم شما چطوری؟بعدم من از شوخیای خرکی کنم اشکال داره..عیبه جیزه..محمود اقت بکنه موردی نداره؟!

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

پارت۳۱

۱ لایک
۰ نظر

با رسیدنمون به پاساژ بقیه اهنگ نصفه نیمه موند دسته بنیامینو گرفتمو یکی یکی مغازه ها رو نگاه میکردم تا یه چیز مناسب پیدا کنم که موفقم شدم'وارد مغازه شدم با بنیامین به لباس نگاه کردیم دوتایی همزمان با هم گفتیم"قــشـــنــگــه"بعدم یه لبخند رو به فروشنده گفتیم برامون لباسو بیاره'لباس یه ابی فیروزه ای بلند بود که روی سر سینه هاش حالت توری بود و تا کمر دیگه ساده بود از کمر به بهد یه دامن داشت که پایین دامن موج داشت روی دامن با مهره های ابی پرنگ به شکل لوزی تزیین شده بود اونو برای ارام جون اوردم یه لباس سرهمی گل گلی برا مامان بزرگم پولو حساب کردم دو تا مغازه اون ور تو یه کت و شلوار نوک مدادی ام برا بابابزرگم گرفتم بعدم بدون هیچ معطلی سوار ماشین بنی شدمو رفتیم خونه اقا جونم' بنی دو تا بوق زد که محمود اقا درو باز کرد رفتیم تو من که راهی اشپز خونه شدم سمیه جون مشغول اشپزی بود لبخند شیطونی زدم'پاورچین پاورچین به سمتش رفتمو قبل اینکه برگرده با دست چشامو گرفتم تکون شدیدی خرد با ترس گفت:
-یا امام هشتم کیه؟!
خندم گرفته بود اما لبهامو بهم گرفتم تا سر و صدایی ایجاد نکنم سمیه جون میچرخید منم همراهش میچرخیدم سمیه جون باز گفت:الله اکبر'اقا محمود باز شمایین؟!
هنگ کردم یه لحظه سمیه جون چی گفت؟من میدونسم ولی فک نمیکردم انقدر جدی؟با چشای گشاد همونجوری سمیه جونو نگاه میکردم که دوباره گفت:محمود اقا زشته به خدا الان یکی میاد دست بردادین!
داشتم میترکیدم از خنده پس محمود اقا هم....بــلـــه؟!
سریع دستمو برداشتم و قهقه امو ول کردم سمیه جون با ترس و وحشت برگشت و دستشو روی قلبش گذاشت:هیییی یا امام هشتم..خاک بر سرم..دختر تو اینجا چکار میکنی؟
از شدت خنده خم شده بودمو دستمو رو دلم گرفته بودم که همین شرایط بهم اجازه حرف زدن نمیداد سمیه جون با اخم با کفگیر یکی محکم کوبید رو کمرم که صاف ایستادم:آآآآآخ!کمرم نابود شد سمیه جون این وۻع رفتار کردن با مهمون این خونست اخه؟!تند تند کمرمو مالیدم
سمیه جون:الهی خدا از دست کارای تو منو مرگ بده.این کارا چیه؟خجالت نمیکشی با من پیرزن از این شوخیای خرکی میکنی؟کی اومدی؟چرا انقدر بی سر و صدا؟
با اخم ظریف و دلخوری گفتم:اولا سلام منم خوبم شما چطوری؟بعدم من از شوخیای خرکی کنم اشکال داره..عیبه جیزه..محمود اقت بکنه موردی نداره؟!