رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سی و دوم

*Málek.H*HANDERSON(اپلودها خطا میده...رمان و آپدیت ها رو بعدا میزارم)(انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

آندره از کنارم عبور کرد و تعجب و شوکی که بهم وارد شده بود را ندید.
فکر انواع سناریو ها و احتمالات در سرم می‌چرخید و ذهنم را مشوش تر از قبل ساخته بود جوری که زیرلب باخودم همصحبت شده بودم.
"الان اینو گفت که بدتر شد.... نه تنها کنجکاویم برطرف نشد بلکه به تصورات و ایده پردازی های دور و درازم دامن زد... تا بعد شام چطور صبر کنم؟"
هوف کلافه ای کشیدم و از آشپزخانه بیرون زدم و قبل از اینکه وارد پذیرایی شوم یواشکی سرک کشیدم تا بی مهابا با جی برخورد نکنم.
بعداز اینکه از نبودش اطمینان حاصل کردم، با قدم های آرام و کوتاهی خودم را به مبل سرخ رنگ وسط پذیرایی رساندم و رویش نشستم تا کمی به پاهام استراحت بدهم.
موهای پخش شده توی صورتم را پشت گوش فرستادم و با لب های آویزان گوشه به گوشه‌ی پذیرایی را از نظر گذراندم.
پیانوی گوشه سالن و مجسمه زیبایی از یک مرد در کنار پله ها و یک قفسه کوچک کنار میز پیانو با آباژور های پایه بلند مشکی، همگی در کنار یک دست مبل سلطنتی به رنگ سرخ مرا به یاد عمارت های دوک ها و لرد های دهه های گذشته می‌انداخت.
نگاهی به پرده های ضخیمی که نگاهم را از دیدن منظره شب محروم می‌کرد، انداختم و زیر لب غر زدم:
"همش دورش یه چیزی هس برای اینکه با بیرون ارتباط نگیره. این بشر با طبیعت و ماه قشنگِ شب هم قهره چطور میخوام بهش نزدیک شم؟"
از روی مبل بلند شدم و پشت آن رفتم و پرده را کمی کنار زدم تا شب زیبای جنگل را تماشا کنم.
"توی گذشتت چه اتفاقی افتاده که دور خودت همچین حصار بلندی کشیدی؟"
با شنیدن صدای قدم کسی سرم را به طرف در چرخاندم که با دیدن مرد همیشه اخمو، ترسیده در جایم چرخیدم و در آخر پشت مبل پناه گرفتم تا شاید از وجودم باخبر نشود.
چهاردست و پا پشت مبل منتظر ماندم و سرم را کمی بالا کشیدم تا او را زیر نظر بگیرم.
"صبح که جوابش رو میدادی شجاع بودی... چی شد؟"
به افکار مسخره ام اهمیت ندادم و در دل گفتم:
"اون صبح، صبح بود و شب هم شبه... الان آمادگی و استقامت در برابر این مرد رو ندارم."
بعداز پایان جدل با خودم سرم را کج کردم و نگاهی به او انداختم.

نظرات (۱۶)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سی و دوم

۶ لایک
۱۶ نظر

آندره از کنارم عبور کرد و تعجب و شوکی که بهم وارد شده بود را ندید.
فکر انواع سناریو ها و احتمالات در سرم می‌چرخید و ذهنم را مشوش تر از قبل ساخته بود جوری که زیرلب باخودم همصحبت شده بودم.
"الان اینو گفت که بدتر شد.... نه تنها کنجکاویم برطرف نشد بلکه به تصورات و ایده پردازی های دور و درازم دامن زد... تا بعد شام چطور صبر کنم؟"
هوف کلافه ای کشیدم و از آشپزخانه بیرون زدم و قبل از اینکه وارد پذیرایی شوم یواشکی سرک کشیدم تا بی مهابا با جی برخورد نکنم.
بعداز اینکه از نبودش اطمینان حاصل کردم، با قدم های آرام و کوتاهی خودم را به مبل سرخ رنگ وسط پذیرایی رساندم و رویش نشستم تا کمی به پاهام استراحت بدهم.
موهای پخش شده توی صورتم را پشت گوش فرستادم و با لب های آویزان گوشه به گوشه‌ی پذیرایی را از نظر گذراندم.
پیانوی گوشه سالن و مجسمه زیبایی از یک مرد در کنار پله ها و یک قفسه کوچک کنار میز پیانو با آباژور های پایه بلند مشکی، همگی در کنار یک دست مبل سلطنتی به رنگ سرخ مرا به یاد عمارت های دوک ها و لرد های دهه های گذشته می‌انداخت.
نگاهی به پرده های ضخیمی که نگاهم را از دیدن منظره شب محروم می‌کرد، انداختم و زیر لب غر زدم:
"همش دورش یه چیزی هس برای اینکه با بیرون ارتباط نگیره. این بشر با طبیعت و ماه قشنگِ شب هم قهره چطور میخوام بهش نزدیک شم؟"
از روی مبل بلند شدم و پشت آن رفتم و پرده را کمی کنار زدم تا شب زیبای جنگل را تماشا کنم.
"توی گذشتت چه اتفاقی افتاده که دور خودت همچین حصار بلندی کشیدی؟"
با شنیدن صدای قدم کسی سرم را به طرف در چرخاندم که با دیدن مرد همیشه اخمو، ترسیده در جایم چرخیدم و در آخر پشت مبل پناه گرفتم تا شاید از وجودم باخبر نشود.
چهاردست و پا پشت مبل منتظر ماندم و سرم را کمی بالا کشیدم تا او را زیر نظر بگیرم.
"صبح که جوابش رو میدادی شجاع بودی... چی شد؟"
به افکار مسخره ام اهمیت ندادم و در دل گفتم:
"اون صبح، صبح بود و شب هم شبه... الان آمادگی و استقامت در برابر این مرد رو ندارم."
بعداز پایان جدل با خودم سرم را کج کردم و نگاهی به او انداختم.