ما pt5

ᴼᵛᵉʳᶠˡᵒʷ☆ᴺᴵᴷᴬ |دِلــــباختــه‌ی وِنـــدِرم OFF

آن یکی‌مان، وقتی برای نخستین بار چشم‌هایش را به عمقِ خود دوخت، لبخندی تحویل داد که معنا داشت؛ انگار که آینه‌ای را صاف کرده باشد. آهسته، بدون جنجال، همان‌گونه که برگ‌ها در باد فرو می‌ریزند، او محو شد، نه نابود، بلکه بازگشت به جایی که پیش از این آشنا بود، به نورِ حقیقیِ خویش. و ما تنها صدایِ گام‌هایش را شنیدیم که دور می‌شد و دیگر بازنگشت.
یکی پس از دیگری، مرددها و مطمئن‌ها، کسانی که به نورِ شمع عادت داشتند، آن‌چنان که خوابِ دیرینه را رها می‌کردند، به سوی خودِ دیگرِ خود برگشتند. هر بار که فهمی تازه در وجودشان رخ می‌نمود، بخشی از سایه‌شان همچون دودِ لطیفی بالا می‌رفت و در هوا ناپدید می‌شد؛ و دیوارِ عمارت از آن نفسِ کم‌رنگ، جرقه‌ای می‌گرفت.
ما نه فریاد زدیم و نه جشن گرفتیم؛ تنها به تماشا نشستیم، چونان تماشاگرانی که آهسته صحنه‌ای را ترک می‌کنند. هر رهایی، آوازی بی‌صدا در گوش ما می‌نواخت که می‌گفت: «تو هم می‌توانی.» اما آن صدای ما را همزمان ساکت می‌کرد و می‌لرزاند.
کم‌کم جمعمان کاسته شد. هر غیبت، اثری از خود بر جای می‌گذاشت، یک پنجره که کمی بازتر شد، یک خاطره که رنگ گرفت، یک نفس که سبک‌تر شد. شمع همچنان می‌سوخت؛ شعله‌اش بارها خم شد و دوباره راست ایستاد. او می‌دانست که هر نوری که برمی‌تاباند، ذره‌ای از وجودش را پس می‌گیرد، ولی باز هم می‌تاباند.
تا آن‌که تنها یکی از ما مانده بود که هنوز در برابر شعله زانو زده بود. ما با هم حرف زدیم، نه با زبانِ کلمات، بلکه با همان حرکاتِ کوچکِ دل که میانِ ما جاری بود. هر کدام از رفته‌ها، پیش از ناپدید شدن، دستی نامرئی بر سرِ باقی گذاشتند؛ نه نوازش، بلکه هدیه‌ای از یقین. «برو»، گفتند. «به خودت برگرد.»

نظرات (۲)

Loading...

توضیحات

ما pt5

۷ لایک
۲ نظر

آن یکی‌مان، وقتی برای نخستین بار چشم‌هایش را به عمقِ خود دوخت، لبخندی تحویل داد که معنا داشت؛ انگار که آینه‌ای را صاف کرده باشد. آهسته، بدون جنجال، همان‌گونه که برگ‌ها در باد فرو می‌ریزند، او محو شد، نه نابود، بلکه بازگشت به جایی که پیش از این آشنا بود، به نورِ حقیقیِ خویش. و ما تنها صدایِ گام‌هایش را شنیدیم که دور می‌شد و دیگر بازنگشت.
یکی پس از دیگری، مرددها و مطمئن‌ها، کسانی که به نورِ شمع عادت داشتند، آن‌چنان که خوابِ دیرینه را رها می‌کردند، به سوی خودِ دیگرِ خود برگشتند. هر بار که فهمی تازه در وجودشان رخ می‌نمود، بخشی از سایه‌شان همچون دودِ لطیفی بالا می‌رفت و در هوا ناپدید می‌شد؛ و دیوارِ عمارت از آن نفسِ کم‌رنگ، جرقه‌ای می‌گرفت.
ما نه فریاد زدیم و نه جشن گرفتیم؛ تنها به تماشا نشستیم، چونان تماشاگرانی که آهسته صحنه‌ای را ترک می‌کنند. هر رهایی، آوازی بی‌صدا در گوش ما می‌نواخت که می‌گفت: «تو هم می‌توانی.» اما آن صدای ما را همزمان ساکت می‌کرد و می‌لرزاند.
کم‌کم جمعمان کاسته شد. هر غیبت، اثری از خود بر جای می‌گذاشت، یک پنجره که کمی بازتر شد، یک خاطره که رنگ گرفت، یک نفس که سبک‌تر شد. شمع همچنان می‌سوخت؛ شعله‌اش بارها خم شد و دوباره راست ایستاد. او می‌دانست که هر نوری که برمی‌تاباند، ذره‌ای از وجودش را پس می‌گیرد، ولی باز هم می‌تاباند.
تا آن‌که تنها یکی از ما مانده بود که هنوز در برابر شعله زانو زده بود. ما با هم حرف زدیم، نه با زبانِ کلمات، بلکه با همان حرکاتِ کوچکِ دل که میانِ ما جاری بود. هر کدام از رفته‌ها، پیش از ناپدید شدن، دستی نامرئی بر سرِ باقی گذاشتند؛ نه نوازش، بلکه هدیه‌ای از یقین. «برو»، گفتند. «به خودت برگرد.»