هـ☆ـجـבهـم ؛ از تو شروع نمیشود، به تو میرسد..ᶜᵃᵖ
هجدهم که میشه، یه حس عجیبی توی رگهام میدوه...انگار همهچیز واسه یه لحظه متوقف میشه تا من برگردم به همون وقتی که دنیام با حضور تو رنگ عوض کرد...قبل تو، همهچیز یه جور سکوت سرد بود، مثل یه نقاشی نیمهکاره توی یه اتاق تاریک...تو که اومدی، انگار دست کشیدی روی اون سیاهیها و یهو همهچیز پر از نور و معنا شد...این روز واسه من، تاریخ یه نجات بزرگه؛ روزی که زندگی بالاخره تصمیم گرفت با من مهربون باشه...واسه همین هجدهم همیشه برام یه جور عجیبی مقدسه؛ مثل یه مرز خیالی که هر وقت ازش رد میشم، میفهمم چقدر خوششانسم که دارمت و چقدر همهچیز این دنیای لعنتی، بعد تو، جای قشنگتری واسه موندن شد..
نظرات (۷۶)