" آخرین آواز "
سر میدهم آوازِ آخر را…
انگار قصهی ما هم
بیصدا
رفت میانِ قصههای ناتمام جهان.
ما هیچوقت همدیگر را ندیدیم،
هیچوقت در یک خیابان کنار هم راه نرفتیم،
اما عجیب است…
چطور کسی که فقط از پشت یک صفحه آمد
توانست اینهمه از زندگیِ مرا با خود ببرد.
میگویند سرنوشت
آدمها را از هم میگیرد…
اما نگفتند
چقدر زود دستش را دراز میکند.
دیدی؟
یک روز حرف میزدیم،
میخندیدیم،
برای فرداهایمان شوخی میساختیم…
و حالا
فرداها آمدهاند
اما تو در هیچکدامشان نیستی.
چتهای قدیمی هنوز ماندهاند،
آخرین باری که آنلاین شده ای
مثل زخمی کوچک
گوشهی صفحه نشسته است.
گاهی به آسمان نگاه میکنم
و با خودم فکر میکنم
شاید تو همانجایی رفتهای
که پرندهها بعد از آخرین پروازشان میروند.
میگویند آدمها میروند
اما یادشان میماند…
راست میگویند،
فقط نگفتند
این ماندنِ یادها
چقدر میتواند
قلبِ آدم را
آهسته
آهسته
بشکند.
:::
نظرات