رمان HATRED
HATRED¹⁶
از دید لینو...
نزدیک های ظهر بیدار شد... انقدر فکر کرده بود که سرش درد میکرد.... چند دقیقه به سقف نگاه کرد.. و بعد احساس گرسنگی بهش دست داد... خواست بره پایین.... اما نمی تونست قیافه پدرش رو تحمل کنه.... پس در کشوری کنار تختش رو باز کرد و پفک و چیپس برداشت و خورد....
با خودش: عیب نداره امشب شام میرم... مجبورم...
یک دفعه صدای در زدن اومد... لینو جواب نداد...
رز : منم مادرت... درو باز نمیکنی؟
لینو : نه میخوام تنها باشم...
رز : باشه عزیزم... پدرت گفت بهت بگم که شام امشب یادت نره ....
لینو : باشه...
و دیگه هیچ حرفی زده نشد....
لینو چند ساعت توی تختش غلت میخورد.... اما بعدش بلند شد و دوش گرفت... موهاش رو خشک کرد... و یه لباس اسپرت مشکی پوشید...
در اتاقش رو باز کرد... و رفت سمت حیاط....
بادیگارد در ماشین رو براش باز کرد... اما قبل از اینکه سوار شه به پنجره طبقه آخر عمارت نگاه کرد...
لینو : افرین تونستی من رو کنترل کنی... اما این کنترل همیشگی نیست ....
چول سو هیچ حرفی نزد.... لینو سوار ماشین شد و راه افتاد...
فلش بک به رستوران..
بادیگارد در رستوران رو برای لینو باز کرد... لینو رفت داخل...
پیشخدمت : میشه اسمتونو بپرسم؟
لینو : میز به اسم لینو یا رورا...
پیشخدمت : بله از این ور
پیشخدمت لینو رو راهنمایی کرد به یه اتاق خصوصی...
پیشخدمت در رو اتاق رو باز کرد : بفرمایید...
لینو بدون هیچ حرفی نشست و پیشخدمت براش نوشیدنی ریخت و رفت....
لینو با خودش: اتاق خصوصی... هی...
در همون لحظه در باز شد...
نظرات (۱۳)