بخش پنجم رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و سوم

*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

سه روز بعد، جمعه ساعت ۱۳:۱۵ دقیقه

کلافه بانداژ دور سرم را باز کردم و در آینه قدی ای که در اتاق بود، به زخم کوچکی که میان موها و کمی روی پیشانی ام بود را نگاه کردم.
چشمانم را ثانیه ای بستم و یاد آن شب سخت افتادم. دوباره نگاهی به خودم انداختم و با دیدن قیافه بهم ریخته و نامرتبم چینی به بینی ام دادم و دستی میان موهایم کشیدم تا کمی مرتبشان کنم و کمی از اوضاع پریشان قیافه ام کم کنم.
دلم حمام میخواست اما با وجود دو مرد غریبه و خانه ای ناآشنا نمیتوانستم چنین درخواستی داشته باشم. پس به مرتب کردن موهایم و شستن دست و صورتم در روشویی اکتفا کردم.
لبخندی به قیافه مرتب تر شده ام زدم و از اتاق بیرون رفتم.
گچ پایم هنوز اذیتم می‌کرد اما خداروشکر خبری از سردرد ها یا گزگز کردن پای دیگرم که یادگار ماجرای کتابخانه است، نبود و همین باعث شده بود کمی سبک تر از قبل باشم و احساس بهتری پیدا کنم.
در این مدت آندره با انواع غذا ها و دارو ها به تقویتم پرداخته بود و همین موضوع باعث می‌شد احساس معذب بودن کنم؛ مخصوصا که زیر پوستم آب رفته و باعث شده بود حال خوبی داشته باشم.
امروز تصمیم گرفته بودم توی کار های خانه کمکی کنم و بخشی از محبتش را جبران کنم.
به لطف زندگی سختی که داشتم، از پسِ خیلی کار ها برمی آمدم.
در ابتدا با کمی کنجکاوی توی آشپزخانه سراغ آماده کردن غذای ساده ای رفتم چون اونقدر زمان نداشتم که بخوام هنرهای آشپزی ام را به رخ بکشم.
با صدای شنیدن پای کسی و بعد حس بوی عطر تلخی که این مدت شبح ترسناک زندگیم بود و میخواستم این سیاه روح را کشف کنم، نگاهی به ورودی آشپزخانه کردم و با دیدن قیافه اخمو و درهم جی کمی خودم را جمع و جور کردم.
معلوم بود حوصله و اعصاب درست و حسابی ندارد و کلافه بود؛ چون بی وقفه میان کابینت ها دنبال چیزی می‌گشت و با کوباندن درب آنها صدای بدی در آشپزخانه ایجاد می‌کرد.

نظرات (۱۸)

Loading...

توضیحات

بخش پنجم رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و سوم

۳ لایک
۱۸ نظر

سه روز بعد، جمعه ساعت ۱۳:۱۵ دقیقه

کلافه بانداژ دور سرم را باز کردم و در آینه قدی ای که در اتاق بود، به زخم کوچکی که میان موها و کمی روی پیشانی ام بود را نگاه کردم.
چشمانم را ثانیه ای بستم و یاد آن شب سخت افتادم. دوباره نگاهی به خودم انداختم و با دیدن قیافه بهم ریخته و نامرتبم چینی به بینی ام دادم و دستی میان موهایم کشیدم تا کمی مرتبشان کنم و کمی از اوضاع پریشان قیافه ام کم کنم.
دلم حمام میخواست اما با وجود دو مرد غریبه و خانه ای ناآشنا نمیتوانستم چنین درخواستی داشته باشم. پس به مرتب کردن موهایم و شستن دست و صورتم در روشویی اکتفا کردم.
لبخندی به قیافه مرتب تر شده ام زدم و از اتاق بیرون رفتم.
گچ پایم هنوز اذیتم می‌کرد اما خداروشکر خبری از سردرد ها یا گزگز کردن پای دیگرم که یادگار ماجرای کتابخانه است، نبود و همین باعث شده بود کمی سبک تر از قبل باشم و احساس بهتری پیدا کنم.
در این مدت آندره با انواع غذا ها و دارو ها به تقویتم پرداخته بود و همین موضوع باعث می‌شد احساس معذب بودن کنم؛ مخصوصا که زیر پوستم آب رفته و باعث شده بود حال خوبی داشته باشم.
امروز تصمیم گرفته بودم توی کار های خانه کمکی کنم و بخشی از محبتش را جبران کنم.
به لطف زندگی سختی که داشتم، از پسِ خیلی کار ها برمی آمدم.
در ابتدا با کمی کنجکاوی توی آشپزخانه سراغ آماده کردن غذای ساده ای رفتم چون اونقدر زمان نداشتم که بخوام هنرهای آشپزی ام را به رخ بکشم.
با صدای شنیدن پای کسی و بعد حس بوی عطر تلخی که این مدت شبح ترسناک زندگیم بود و میخواستم این سیاه روح را کشف کنم، نگاهی به ورودی آشپزخانه کردم و با دیدن قیافه اخمو و درهم جی کمی خودم را جمع و جور کردم.
معلوم بود حوصله و اعصاب درست و حسابی ندارد و کلافه بود؛ چون بی وقفه میان کابینت ها دنبال چیزی می‌گشت و با کوباندن درب آنها صدای بدی در آشپزخانه ایجاد می‌کرد.