رمان YOU
YOU³⁷
جیک کنار لونا پایین تخت نشست و توی صورتش نگاه کرد...
جیک با خودش : دختر خوشگل... تو باید برای من شی... نمیزارم کسه دیگه ای ازم بگیرتت...
بعد لبشو بوسید و رفت....
یکم قبل از دید هیونجین
از کمپانی بیرون اومد به جای اینکه با ماشینش بره ... پیاده رفت...
با خودش : چرا؟؟ چرا؟؟؟ چرا من؟؟ من لونا رو دوست دارم... اما زندگیم دست پدرمه.. آه... باید از دستش خلاص شم... اما.... اما.... نمیتونم
با تمام قدرتش دوید دوید دوید.... 2 ساعت دوید تا دیگه انرژی نداشت.. همون موقع شخص آشنایی رو دید ... لونا رو دید... از قبل زیبا تر بود... و داشت راه می رفت.. اما یکدفعه بالا آورد... تا هیونجین خواست بره پیشش... یک پسری رو دید... که نزدیک لونا شد و اون رو برد.... هیونجین عصبانی شد اما نمیتونست کاری کنه.... به خاطر همین ناامید و شل و ول برگشت کمپانی....
فردا صبح....
صدای زنگ موبایل لونا(دیگه خودتون میدونید چه صدای آزار دهنده ایه)
لونا چشماش رو مالید و بدنش رو کش داد... چند ثانیه به سقف نگاه کرد...
با خودش : آه..... چقدر سرم درد میکنه.... باید قرص بخورم....
و از روی تخت بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت... در کشو ی زیر گاز رو باز کرد و قرص سردرد خورد...
با خودش: دیشب چطور اومدم خونه؟؟؟ بیخیال یه جور اومدم دیگه
و رفت قهوه درست کرد....
زنگ موبایل.... دی دی دی دیدی دیدی دی دیدی
لونا رفت سمت موبایلش که روی کابینت آشپزخانه بود و دید که دایون زنگ میزنه... همون طور که قهوه میخورد به تلفن جواب داد....
نظرات (۳۶)