اتفاقات عجیب
وقتی هیولا هم دنبال نور میگردد
گاهی اوقات، تاریکترین لحظات زندگی،
درست همانجایی هستند که نور امید،
بیش از همیشه میدرخشد.
مثل «وکنا» در “اتفاقات عجیب”، که در اوجِ مظلومیت و اسارتِ تاریکی،
و در دلِ کابوسی که خودش خالق و قربانیِ آن بود،
شاید ذرهای نور، یا خاطرهای از روشنایی،
به او یادآوری میکرد که روزی «هنری» بود؛
کسی که میتوانست انتخاب کند.
مظلومیتِ او، تلخ و تکاندهنده است،
اما یادمان میآورد که حتی در دلِ شکسته شدنهای عمیق،
و در مواجهه با هیولاهایی که از درون خودمان برمیخیزند،
امید به بازگشت، یا حداقل،
به درک شدن، هرچند دیرهنگام،
میتواند زنده بماند.
این امید، نه لزوماً به معنای رهایی یا خوشبختیِ دوباره،
بلکه به معنای پذیرشِ تمامِ وجود،
حتی وجوهِ تاریک و دردماندمان،
و تلاش برای یافتنِ نوری کوچک در انتهای تونلِ وهم.
شاید خودِ «وکنا» هم در لحظاتِ آخر،
در جستجوی همین نور بود؛
نوری که یادآورِ انسانیتِ گمشدهاش باشد.
پس اجازه ندهیم تاریکیِ لحظهای،
نورِ امیدِ درونمان را خاموش کند.
حتی اگر زندانیِ موقعیتی تلخ باشیم،
همیشه فضایی برای یک خاطرهی شیرین،
یک انتخابِ دوباره،
یا یک درکِ عمیقتر از خودمان وجود دارد.
چرا که در نهایت،
همین امید است که ما را زنده نگه میدارد،
حتی وقتی همه چیز تیره و تار به نظر میرسد.
نظرات (۱۷)