مَرثیهایبرایرؤیاهایمُرده
-جهان از کنارم رد میشود بدون اینکه حتی لحظهای مکث کند. انگار همه چیز عجله دارد برای رفتن، برای محو شدن، برای تبدیل شدن به چیزی که دیگر هیچ ربطی به من ندارد؛
فکر میکنم اگر کسی از درونم خبر داشت، شاید میفهمید چرا اینقدر آرام حرف میزنم، چرا اینقدر کم میخندم.....
گاهی وسط شلوغی، یکهو حس میکنم از همه چیز دور افتادهام؛ انگار صدایم به هیچکس نمیرسد، انگار حضورم فقط یک سایهی آرام است که کسی متوجهش نمیشود.
و همین، یک غم آرام میسازد که نه گریه میخواهد، نه فریاد… فقط مینشیند و میماند.شاید این روزها فقط زیادی ساکت شدهام؛ شاید زیادی فکر میکنم؛ شاید فقط دلم یک جایی برای آرامگرفتن میخواهد.
اما راستش… بعضی غمها نه بلندند، نه شدید؛ فقط مثل یک زمستان طولانی، آرام و بیصدا ادامه پیدا میکنند....
آدمها معمولاً فقط چیزی را میبینند که روشن است، نه چیزی را که در تاریکی آرام نفس میکشد....
-مـارتیـس
05/5/25
نظرات (۲)