آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|Pt³
این حتماً یه مسخره بازیه دیگه ی هیسونگه.» این فکر مثلِ یه ویروسِ مزاحم، ذهنشو درگیر کرده بود. هیسونگ! همان دوستِ شوخ طبعش که همیشه دنبالِ راهی بود تا نیکی را از دنیایِ جدیاش بیرون بکشد. یادش آمد که هیسونگ چند هفته پیش چطور سعی کرده بود با بهم ریختن کد های اپلیکیشن جدید نیکی، حسابی بترساندش، ولی نیکی با چند خط کد، نقشهاش را نقشِ بر آب کرده بود.
ضربانِ قلبش کمی آرام گرفت. حتماً این نامه هم کارِ هیسونگه. یک شوخیِ پیچیده با الهام از همان علاقهیِ نیکی به رمز و راز. سر کار گذاشتن نیکی؟ هه! انگار هیسونگ دقیقاً میدانست چطور نیکی را قلقلک دهد.
با انگشتانِ لرزان، اما این بار از سرِ عصبانیت، شمارهیِ هیسونگ را گرفت. بعد از چند بوقِ انتظار، صدایِ شاد و پرانرژیِ هیسونگ آمد:
«به به! ببین کی یادِ ما کرده! خوبی پسر؟ نکنه پروژهیِ آموزشِ زبانو دوباره خراب کردی؟»
نیکی نفسِ عمیقی کشید و سعی کرد صدایش را خونسرد نگه دارد: «هیسونگ! کارت خیلی مزخرف بود. جدی میگم. اون نامهیِ پدربزرگم... کارِ توئه، نه؟»
صدایِ هیسونگ ناگهان عوض شد. سکوتی کوتاه، و بعد صدایی که انگار از تهِ چاه میآمد: «نامه؟ پدربزرگت؟ کدوم نامه؟ چی میگی پسر؟ دیوونه شدی؟»
صدایِ هیسونگ آنقدر واقعی بود که شکِ اولیهیِ نیکی را کمرنگ کرد. اما از طرفی، هیسونگ استادِ بازیگری بود.
نیکی با لحنی که سعی میکرد متهمکننده باشد، گفت: «دیوونه شدم؟ اون نامهیِ مرموز با اون رمزِ عجیب و غریبش... جایی که دیگر نیست! شوخیِ خوبیه، ولی دیگه زیادی پیچیدهاش کردی!»
سکوتِ دوباره. این بار طولانیتر. انگار که هیسونگ داشت به حرفهایِ نیکی فکر میکرد.
«وایسا ببینم...» صدایِ هیسونگ حالا جدیتر بود، انگار که گیج شده باشد. «نامه از پدربزرگت؟ رمز؟ جایی که دیگر نیست؟ نیکی، من واقعاً هیچی نمیدونم! قسم میخورم! چی شده مگه؟ قضیه جدیه؟»
نیکی دیگر نمیدانست باید به هیسونگ شک کند یا به خودش. صدایِ واقعیِ نگرانی در صدایِ هیسونگ، تردیدش را بیشتر میکرد. اگر کارِ هیسونگ نبود... پس آن نامه واقعاً از کجا آمده بود؟ و آن رمز؟
نظرات