رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت یازدهم

۲۲ نظر گزارش تخلف
*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

با کمک او دوباره نشستم که لیوان آبی دستم داد و مرا به آرامش و استراحت دعوت کرد.
×تو حالت خوب نیس...پات شکسته و سرت ضربه خورده و
...
+دستمم تیر خورده!
سرش را با صدای عصبانی من به پایین انداخت و شرمگین نگاهم کرد.
×میدونم فکر میکنی میخوام بهونه بیارم ولی اون هرگز یه آدمو نمی‌کشه. اون میخواست نجاتت بده...
+با تیر زدن بهم؟
×من هر چی بگم تو الان گوش نمیدی. فقط اینو بدون که اون به تو شلیک نکرد. تیر هم فقط از کنارت رد شده و روی دستت خراش ایجاد کرده. در واقع به خرس شلیک کرده ولی خب...
+دیگه مهم نیس. اینقدر از آدما زخم خوردم که این در کنارش چیزی نیس.
نگاه متعجبانه اش را به من دوخت و بعد از مدتی سکوت، بلند شد و بیرون رفت.
نگاهی به اتاق انداختم و با دیدن تم کلاسیک اتاق و طرح چوبش که حس سرما به آدم منتقل می‌کرد، نگاهم را گرفتم و به پایم که در گچ بود، دوختم.
آه... چیکار کرده بودم با خودم!
چشمانم را بستم با یادآوری خوابی که دیده بودم چشمه اشکم دوباره شروع به جوشیدن کرد که با صدای شنیدن در، چشم هایم را باز کردم و آندره را که با سینی ای داخل میشد، دیدم.
×بهتره یکم غذا بخوری. بدنت خیلی ضعیفه... دکتر گفت باید تقویت بشی.
نگاهی به سینی انداختم و تشکری کردم که بالش پشتم را صاف کرد و میزی برایم آورد تا راحت بشینم و در جنتلمنانه ترین حالت کنارم نشست و پا رو یه پایش انداخت و نگاهم کرد و اشاره کرد که شروع کنم.
مقداری از سوپ را خوردم و گرمایش را به بدن کوفته و دردمندم هدیه یادم که صدایش را شنیدم.
×یه سوال دارم ازت... یه دختر اونم توی شب با اون وضعیت تو جنگل چیکار میکنه؟ اصلا چطوری تا اینجا اومدی. از اینجا تا شهر خیلی راهه.
قاشق را درون کاسه قرار دادم و با یادآوری شب ترسناکی که گذرانده بودم لرزی بر تنم افتاد که نگران به سمتم اومد و پتو را دور تنم پیچید.
×هی اگه نمیخوای بگی مشکلی نیس غذاتو بخ...
+جایی رو نداشتم برم.

نظرات (۲۲)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت یازدهم

۱۴ لایک
۲۲ نظر

با کمک او دوباره نشستم که لیوان آبی دستم داد و مرا به آرامش و استراحت دعوت کرد.
×تو حالت خوب نیس...پات شکسته و سرت ضربه خورده و
...
+دستمم تیر خورده!
سرش را با صدای عصبانی من به پایین انداخت و شرمگین نگاهم کرد.
×میدونم فکر میکنی میخوام بهونه بیارم ولی اون هرگز یه آدمو نمی‌کشه. اون میخواست نجاتت بده...
+با تیر زدن بهم؟
×من هر چی بگم تو الان گوش نمیدی. فقط اینو بدون که اون به تو شلیک نکرد. تیر هم فقط از کنارت رد شده و روی دستت خراش ایجاد کرده. در واقع به خرس شلیک کرده ولی خب...
+دیگه مهم نیس. اینقدر از آدما زخم خوردم که این در کنارش چیزی نیس.
نگاه متعجبانه اش را به من دوخت و بعد از مدتی سکوت، بلند شد و بیرون رفت.
نگاهی به اتاق انداختم و با دیدن تم کلاسیک اتاق و طرح چوبش که حس سرما به آدم منتقل می‌کرد، نگاهم را گرفتم و به پایم که در گچ بود، دوختم.
آه... چیکار کرده بودم با خودم!
چشمانم را بستم با یادآوری خوابی که دیده بودم چشمه اشکم دوباره شروع به جوشیدن کرد که با صدای شنیدن در، چشم هایم را باز کردم و آندره را که با سینی ای داخل میشد، دیدم.
×بهتره یکم غذا بخوری. بدنت خیلی ضعیفه... دکتر گفت باید تقویت بشی.
نگاهی به سینی انداختم و تشکری کردم که بالش پشتم را صاف کرد و میزی برایم آورد تا راحت بشینم و در جنتلمنانه ترین حالت کنارم نشست و پا رو یه پایش انداخت و نگاهم کرد و اشاره کرد که شروع کنم.
مقداری از سوپ را خوردم و گرمایش را به بدن کوفته و دردمندم هدیه یادم که صدایش را شنیدم.
×یه سوال دارم ازت... یه دختر اونم توی شب با اون وضعیت تو جنگل چیکار میکنه؟ اصلا چطوری تا اینجا اومدی. از اینجا تا شهر خیلی راهه.
قاشق را درون کاسه قرار دادم و با یادآوری شب ترسناکی که گذرانده بودم لرزی بر تنم افتاد که نگران به سمتم اومد و پتو را دور تنم پیچید.
×هی اگه نمیخوای بگی مشکلی نیس غذاتو بخ...
+جایی رو نداشتم برم.