رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت هفدهم

*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

سری تکان داد و داشت از اتاق خارج میشد که صدایش زدم.
+فقط یه سوال... توی همون اتاق قبلی باید بمونم یا جای دیگه در نظر دارید؟
محکم بر پیشانی اش کوبید و انگار که چیزی را فراموش کرده باشد به سمتم آمد و گفت:
×از بس درگیر شدیم یادم رفت... تو فعلا اگه میخوای استراحت کنی تو همون اتاق بمون چون اونجا اتاق منه اگه هم نه که میتونی توی کتابخونه طبقه بالا بری و خودتو سرگرم کنی تا من بیام اتاقت رو درست کنم. اتاق مهمان از وقتی ما اینجاییم استفاده نشده و الان مناسب زندگی کردن نیس. میتونی یکم صبر کنی؟
+حتما.
×خوبه...
نگاهی به ساعتش کرد و با دو به سمت در خروجی رفت.
×مراقب خودت باش. زیادم سر و صدا نکن تا برگردم.
و از جلوی چشمانم ناپدید شد و نتوانستم جوابش را بدهم. نگاهم را از سالن بزرگ عمارت گرفتم و دست به دیوار، به سمت اتاق روانه شدم.
توی اتاق کنار شومینه ایستادم و قاب عکس های روی آن را از نظر گذراندم.
آندره کنار دختر مو مشکی با چشمان آبی که خیلی شبیهش بود ایستاده بود و لبخند قشنگی به چهره هر دوی آنها چسبیده بود.
لبخند دختر آنقدر آرامش داشت که ناخودآگاه لبخند بر لبانم من نیز نشست.
بعداز چند دقیقه نگاهم را دوباره به گوشه و کنار اتاق کشیدم و هوف ای از سر بی حوصلگی گفتم و لبه تخت نشستم.
شاید ۲۰ دقیقه ای از رفتن آندره می‌گذشت و نمی‌دانستم دقیقا چه کار کنم که با فکر به کتابخانه لبخندم به پهنای صورت باز شد.
از روی تخت بلند شدم و لنگان لنگان به سمت در رفتم و از اتاق خارج شدم.
وقتی روبه‌روی پله ها ایستادم لبخندم محو شد و آهی بلند کشیدم.
پله ها زیاد و مسیرِ طولانی ای برای منی که حالم دست خودم نبود، وجود داشت.

نظرات (۸)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت هفدهم

۱۴ لایک
۸ نظر

سری تکان داد و داشت از اتاق خارج میشد که صدایش زدم.
+فقط یه سوال... توی همون اتاق قبلی باید بمونم یا جای دیگه در نظر دارید؟
محکم بر پیشانی اش کوبید و انگار که چیزی را فراموش کرده باشد به سمتم آمد و گفت:
×از بس درگیر شدیم یادم رفت... تو فعلا اگه میخوای استراحت کنی تو همون اتاق بمون چون اونجا اتاق منه اگه هم نه که میتونی توی کتابخونه طبقه بالا بری و خودتو سرگرم کنی تا من بیام اتاقت رو درست کنم. اتاق مهمان از وقتی ما اینجاییم استفاده نشده و الان مناسب زندگی کردن نیس. میتونی یکم صبر کنی؟
+حتما.
×خوبه...
نگاهی به ساعتش کرد و با دو به سمت در خروجی رفت.
×مراقب خودت باش. زیادم سر و صدا نکن تا برگردم.
و از جلوی چشمانم ناپدید شد و نتوانستم جوابش را بدهم. نگاهم را از سالن بزرگ عمارت گرفتم و دست به دیوار، به سمت اتاق روانه شدم.
توی اتاق کنار شومینه ایستادم و قاب عکس های روی آن را از نظر گذراندم.
آندره کنار دختر مو مشکی با چشمان آبی که خیلی شبیهش بود ایستاده بود و لبخند قشنگی به چهره هر دوی آنها چسبیده بود.
لبخند دختر آنقدر آرامش داشت که ناخودآگاه لبخند بر لبانم من نیز نشست.
بعداز چند دقیقه نگاهم را دوباره به گوشه و کنار اتاق کشیدم و هوف ای از سر بی حوصلگی گفتم و لبه تخت نشستم.
شاید ۲۰ دقیقه ای از رفتن آندره می‌گذشت و نمی‌دانستم دقیقا چه کار کنم که با فکر به کتابخانه لبخندم به پهنای صورت باز شد.
از روی تخت بلند شدم و لنگان لنگان به سمت در رفتم و از اتاق خارج شدم.
وقتی روبه‌روی پله ها ایستادم لبخندم محو شد و آهی بلند کشیدم.
پله ها زیاد و مسیرِ طولانی ای برای منی که حالم دست خودم نبود، وجود داشت.