رمان
پارت پونزدهم رمان
عصر یخبندان
پارت15
ولی از هلما و مهیا شنیدم بد برج زهرماره
مثل اینکه محل سگ به دخترا نمیده
یهو با داد هیراد چسبیدم به دیوار
_به چی فکر میکنی جوجه
هیراد به من علاقه داشت بر عکس امیر
که اصلا منو دوس نداشت
_هیـ.. هیچی اقا هیر.. هیراد
_تو چرا منو میبینی انگار جن دیدی
خب اخه لاشی وقتی مثل جن ورود
میکنی چه انتظاری داری
_من من نه فقط شوکه شدن
_پس که شوکه شدی؟؟ اووم خیلی خب قبول ولی خر خودتی
شیطون درونم میگفت پای مبارکو بکنم
تو سوراخ دماغش مرتیکه الدنگ
یه لیوان اب خورد که کوفتش بشه بعد گرف رف
یه سر به غذا زدم و رفتم که لباس بپوشم
که به قول عمم جلو مهمانان ویژه غربتی
نشون داده نشیم رفتم و...
ادامه دارد...
نویسنده: ساناز...
نظرات