SILEN
سایلن SILEN چپتر 2 پارت 2
سوجون به دیوار تکیه داد.
تصویر تمرین صبحها.
دویدن کنار هم.
مینجه که میخندید و میگفت:
«داداش، تو وزن بالاتری، ولی من سرعتیترم!»
شب قبل از تصادف.
مینجه دستکشها را پرت کرده بود روی تخت.
«اگه مدال بگیرم،
اولین چیزی که میخرم چیه؟»
سوجون خندیده بود:
«چی؟»
«خونهی بزرگتر برای مامان و بابا.»
حالا…
هیچ اعزامی نبود.
هیچ مسابقهای.
هیچ مدالی.
فقط یک پروندهی بسته.
پدرش دوباره گفت:
«ما کاری نمیتونیم بکنیم.»
این جمله
مثل ضربهی نهایی بود.
سوجون دستش را مشت کرد.
بند انگشتهایش سفید شدند.
ناخنش در کف دستش فرو رفت.
اما درد را حس نکرد.
در ذهنش، یک قانون شکل گرفت.
نه قانون دادگاه.
قانون مبارزه.
«اگه داور فاسده…
مسابقه رو خودت باید تموم کنی.»
سوجون به کیف ورزشی نگاه کرد.
به دستکشهای برادرش.
چشمهایش دیگر خیس نبود.
سرد بود.
آن شب،
هان سوجون فهمید:
عدالت
تمرین میخواهد.
و او…
تمام عمرش
برای مبارزه تمرین کرده بود.
نظرات (۲)