│تکست

۱۶۵ نظر گزارش تخلف
یــ♱ـــوکی' Y/P
یــ♱ـــوکی' Y/P

شب که می‌شود، اشک‌هایم را آرام‌تر می‌ریزم؛
نه از ترسِ کسی، از ترسِ اینکه مبادا صدای شکستنِ چیزی را بشنوند که دیگر قابل تعمیر نیست.
صورت را در بالش پنهان می‌کنم و گریه می‌کنم؛
چنان بی‌صدا که انگار حتی دیوارها هم نباید بفهمند
در این اتاق، انسانی هست که دیگر از زندگی چیزی جز توانِ تحمل کردنش باقی نمانده.
اشک‌ها می‌آیند و می‌روند،
اما هیچ‌کدام چیزی را با خود نمی‌برند.
فقط صورتم خیس می‌شود
و صبح، دوباره همان آدمی را تحویل جهان می‌دهم
که شب، زیرِ پتو، تکه‌تکه از خودش جدا شده بود.
احتمالا تلخ‌ترین شکلِ تنهایی همین باشد:
نه اینکه کسی کنارت نباشد؛
اینکه آن‌قدر تنها باشی
که حتی گریه کردنت هم باید مخفی بماند.

نظرات (۱۶۵)

Loading...

توضیحات

│تکست

۴۳ لایک
۱۶۵ نظر

شب که می‌شود، اشک‌هایم را آرام‌تر می‌ریزم؛
نه از ترسِ کسی، از ترسِ اینکه مبادا صدای شکستنِ چیزی را بشنوند که دیگر قابل تعمیر نیست.
صورت را در بالش پنهان می‌کنم و گریه می‌کنم؛
چنان بی‌صدا که انگار حتی دیوارها هم نباید بفهمند
در این اتاق، انسانی هست که دیگر از زندگی چیزی جز توانِ تحمل کردنش باقی نمانده.
اشک‌ها می‌آیند و می‌روند،
اما هیچ‌کدام چیزی را با خود نمی‌برند.
فقط صورتم خیس می‌شود
و صبح، دوباره همان آدمی را تحویل جهان می‌دهم
که شب، زیرِ پتو، تکه‌تکه از خودش جدا شده بود.
احتمالا تلخ‌ترین شکلِ تنهایی همین باشد:
نه اینکه کسی کنارت نباشد؛
اینکه آن‌قدر تنها باشی
که حتی گریه کردنت هم باید مخفی بماند.