YOU⁵⁹
افسر در اتاق رو باز کرد و یه افسر خانم رو صدا زد....
هیونجین: ببخشید.... برای چی یکی دیگرو صدا میکنید....
افسر : خانم لونا... فعلا مهمون ما هستند.....
لونا نشسته بود روی صندلی و صورتشو پایین گرفته بود...
هیونجین: من باید باهاش حرف بزنم...
افسر : خب ... میتونید الان باهاش حرف بزنید....
هیونجین: ممنون ...
و رفت داخل و روبه روی لونا نشست....
هیونجین: چی شد...؟ چرا یک دفعه گفتن باید اینجا بمونی؟
لونا با بغض : میگن که من پدرمو کشتم ولی من نکشتم!!! نمیدونم چیکار کنم.....
هیونجین: باشه .... حلش میکنیم.... تو اون شب کجا بودی؟
لونا : خونه.... پیش لیسو.... یکم تب داشت بخاطر همین یکم بیدار مونده بودم.... همین
هیونجین: خب این الان خودش خیلی کمکه.... نگران نباش... زود میای بیرون.....
لونا بغضش ترکید.....
لونا: فقط حواست به لیسو باشه... خب....
هیونجین: تو نگرانش نباش من حواسم بهش هست.....
لونا : به آجیل و هلو حساسیت داره.... شب زود بخوابونش.... اگه چیزی رو نمیدونستی به دایون بگو بهت بگه....
هیونجین: باشه.. باشه... قول میدم ازش خوب مراقبت کنم.... تو فقط روی این کار کن که بتونی بیگناهیت رو اثبات کنی... خودمم کمکت میکنم.... زیاد گریه نکن.....
لونا سر تکون داد و اشکاشو پاک کرد....
در یکدفعه باز شد....
افسر : ببخشید... ولی دیگه نمیشه صحبت کنید....
نظرات (۸)