نوایِ طبیعتِ تو؛

۷۱ نظر گزارش تخلف
آلالهـ₊⊹]
آلالهـ₊⊹]

همانا که در بهارم طوفان شدی؛
همانا که شنیدی و شنیدنت،بیداد کرد؛
برخیز و پاسخی دِه به همگان!
که چگونه می‌توانی خداگونه مرا حبس کنی؟
در طبیعتی که هرگز چشمی به خود ندیده!'
حیف که نوایِ طبیعتِ تو،کنجکاوی‌ام را قلقلک می‌دهد!میانِ ابرها،مرا می‌کشاند به سویِ
ناشناخته‌ها'
به سویِ تو؛
پرسیده بودی که آیا می‌ترسم؟!
جوابی نداده بودم،اما مثلِ روز روشن بود که احتیاط می‌کردم؛
مبادا این طبیعت،مرا پس بزند!
مبادا شکوفه‌های نورسیده‌ام نتوانند با طوفان‌ات همراه باشند!
مبادا پرندگانِ خسته از سفر دوباره راهی شوند؛
و...
عجیب نبود،تنها شرطِ عقل را به جا آورده بودم؛
اما تو لبخند زدی،فرایِ صدایِ آسمان‌خراش...
فرایِ تاریکی و سرمایِ کُ-شنده!
گفتی:نترس،تو بهاری و من،بخشِ کوتاه اما جدانشدنیِ تو هستم!درست مثلِ یک روزِ ابری در تابستان!
هراسناک می‌آیم،اما در چشم‌به‌هم زدنی ناپدید می‌شوم.
خندیدم.
دستم را به نشانه‌ی همکاری گرفتی و رفتی که به زودی،بیایی؛
اکنون...
پس از گذشتِ قرن‌ها،
نوایِ طبیعتِ تو،پیچیده در گوشم،هنوز هم گاهی مرا سوارِ ابرها می‌کند"


یک چالشِ قدیمی!'
چالشِ تصور:]
خودتون رو مدتی به جایِ یکی از شخصیت‌های زیر قرار بدید و چند جمله[حداقل 3] با موضوع‌های متفاوت از زبانِ اون شخصیت،بیان کنید:]'
می‌تونید برایِ چالش،ویدیو آپلود کنید:]'

1-جهان‌گردی که توسطِ دزدهایِ‌دریایی،به اسارت گرفته شده!
2-قا-تلِ سریالی که آخرین ق-تلِ خود را انجام می‌دهد
3-آشپزِ پنج‌ستاره‌ای که برایِ اولین بار عاشق شده!
4-فردی که 24 ساعت در بدنِ جنسِ مخالفِ خود،گیر کرده!

نظرات (۷۱)

Loading...

توضیحات

نوایِ طبیعتِ تو؛

۲۷ لایک
۷۱ نظر

همانا که در بهارم طوفان شدی؛
همانا که شنیدی و شنیدنت،بیداد کرد؛
برخیز و پاسخی دِه به همگان!
که چگونه می‌توانی خداگونه مرا حبس کنی؟
در طبیعتی که هرگز چشمی به خود ندیده!'
حیف که نوایِ طبیعتِ تو،کنجکاوی‌ام را قلقلک می‌دهد!میانِ ابرها،مرا می‌کشاند به سویِ
ناشناخته‌ها'
به سویِ تو؛
پرسیده بودی که آیا می‌ترسم؟!
جوابی نداده بودم،اما مثلِ روز روشن بود که احتیاط می‌کردم؛
مبادا این طبیعت،مرا پس بزند!
مبادا شکوفه‌های نورسیده‌ام نتوانند با طوفان‌ات همراه باشند!
مبادا پرندگانِ خسته از سفر دوباره راهی شوند؛
و...
عجیب نبود،تنها شرطِ عقل را به جا آورده بودم؛
اما تو لبخند زدی،فرایِ صدایِ آسمان‌خراش...
فرایِ تاریکی و سرمایِ کُ-شنده!
گفتی:نترس،تو بهاری و من،بخشِ کوتاه اما جدانشدنیِ تو هستم!درست مثلِ یک روزِ ابری در تابستان!
هراسناک می‌آیم،اما در چشم‌به‌هم زدنی ناپدید می‌شوم.
خندیدم.
دستم را به نشانه‌ی همکاری گرفتی و رفتی که به زودی،بیایی؛
اکنون...
پس از گذشتِ قرن‌ها،
نوایِ طبیعتِ تو،پیچیده در گوشم،هنوز هم گاهی مرا سوارِ ابرها می‌کند"


یک چالشِ قدیمی!'
چالشِ تصور:]
خودتون رو مدتی به جایِ یکی از شخصیت‌های زیر قرار بدید و چند جمله[حداقل 3] با موضوع‌های متفاوت از زبانِ اون شخصیت،بیان کنید:]'
می‌تونید برایِ چالش،ویدیو آپلود کنید:]'

1-جهان‌گردی که توسطِ دزدهایِ‌دریایی،به اسارت گرفته شده!
2-قا-تلِ سریالی که آخرین ق-تلِ خود را انجام می‌دهد
3-آشپزِ پنج‌ستاره‌ای که برایِ اولین بار عاشق شده!
4-فردی که 24 ساعت در بدنِ جنسِ مخالفِ خود،گیر کرده!