پارت-۳۳
چشم غره ای بهم رفتو زیر لب پرویی نثارم کرد که شنیدم براش شکلک در اوردم که سریع برگشت منم تو همون وۻع مونده بودم معلوم بود به زور داره خندشو میگیره برا همین سریع برگشتو رفت منم بیخیال شونه ای بالا انداختمو رفتم بالا لباسامو با یه لباس راحتی عوض کردمو رو تختم ولو شدم رفتم تو گوشی تو گروهیی که اسمشو گذاشته بودم "خنگولا"بماند باربد چقدر لف داد سر اسم گروه و من هی میاوردمش اونم دیگه بیخیال لف دادن شد سلامی دادم که همون لحظه اریا جواب سلامو داد.
-امشب چهار شنبه سوریه و برنامه ای نداریم؟
اریا:چرا نداریم؟ساعت ۹ شب میریم بیرون
-اها'کیا هستن؟
اریا: مهیا'کیارش'بنیامین'باربد'من و تو
-پس بقیه؟
اریا:بارلاشون هستن البته به غیر خواهر گلم که با دوستشه
خنده ای از جمله دومش سر دادم چقدر خنگ بود :اهــــا!
اریا:اره'چه بده همه رل پیدا میکنن اینجوری جمعمون کم میشه:(
-چرا؟کم نمیشیم حالا اینا چند بار با رلاشون میرم دور دور و گرنه تو جمع ماهاهم هستن دیگه:|
اریا:اوهوم'خوب من برم مامانم صدا میزنه'خداحافظ:)
-برو نوش جونت'بای بای:)
-خوب کس دیگه ای نیی؟!
کیارش:چرا هستم
-اوووم خوبی؟
کیارش:اره تو چطوری؟
-منم خوبم'کیارش؟
کیارش:شکر'جانم؟
-میدونی شمال کیا میان؟
کیارش:همه میان البته کامی و مهسا نه ها
-اها خوبه شڪرت'حصلم سر رفته
همون لحظه گوشیم زنگ خرد ڪیارش بود تماس تصویری گروهی گرفته بود مهیا و ساناز اومدن بالا فقط سلام داادم که جوابمو گرفتم اصلا نمیفهمیدم چی میگن همش خش خش بود قطع کردم و گوشیو گذاشتم کنار رفتم اتاق بنی خواب بود اومدم برم بیرون که صدام کرد:ڪجا؟تویی که اینهمه رمان میخونی انتظار داشم الان بیای موهام نوازش کنی منم مچتو بگیرم...
با خنده ای که کردم نزاشتم ادامه بده:چه رویا پردازی کردی تو چند ثانیه'حالا تو از کجاومیدونی اینارو شیطون؟
بنی:از اونجاهایی که هر رمانی میخونی توۻیح میدی
-اها خوب میکنم و گرنه بلد نبودی همینام بگی
بنی:اره اره دستتون درد نکنه بانو'حالا میخای سر پا وایسی؟بیا بشین اینجا و با دستش به بغل دستش رو تخت اشارا کرد
یکمی خودمو لوس کردمو رفتم کنارش نشستمو سرمو گذاشتم رو شونه هاش:بنی؟
بنی:جون بنی؟
نظرات