سایلن SILEN چپتر 10

․․․․·❤ 성정윤 Song Jeong Yoon ❤·....
․․․․·❤ 성정윤 Song Jeong Yoon ❤·....

چند دقیقه بعد

پشت‌بام اداره پلیس

باد سرد شب در شهر می‌پیچید.

نورهای سئول زیر پای کارآگاه کانگ جه‌هیوک می‌درخشیدند.

او به شهر نگاه می‌کرد.

به هزاران پنجره روشن.

در ذهنش، صدای جمله‌ای که روی استیکر نوشته شده بود تکرار می‌شد.

«حقیقت نمی‌میرد… فقط گزارشش عوض می‌شود.»

جه‌هیوک زیر لب گفت:

«عدالت…»

او سال‌ها پلیس بود.

پرونده‌های زیادی دیده بود.

قاتل‌ها.

قربانی‌ها.

دروغ‌ها.

و حقیقت‌هایی که زیر کاغذهای رسمی دفن می‌شدند.

در ذهنش تصویر دو جسد ظاهر شد.

دکتر لی.

استاد پارک.

مردهایی که از قدرتشان سوءاستفاده کرده بودند.

و کسی که آن‌ها را متوقف کرده بود.

سایلن.

جه‌هیوک آرام فکر کرد:

«او دنبال پول نیست.»

«نه شهرت.»

«نه حتی لذت کشتن.»

مکث.

«او دنبال عدالت است.»

باد موهایش را تکان داد.

اما جه‌هیوک آهسته سر تکان داد.

«نه…»

«چیزی شبیه عدالت.»

او به شهر نگاه کرد.

«فرقش خیلی کوچکه.»

مکث.

«اما همون فرق کوچیک…»

چشم‌هایش سرد شد.

«همه‌چیز رو تغییر میده.»

در ذهنش جمله‌ای شکل گرفت:

قانون، عدالت را می‌سنجد.

اما سایلن…

عدالت را اجرا می‌کند.

بدون دادگاه.

بدون دفاع.

بدون بخشش.

جه‌هیوک آهسته گفت:

«و همین…»

«او را به همان چیزی تبدیل می‌کند که می‌خواهد نابود کند.»

باد در شهر پیچید.

و جایی در تاریکی سئول…

سایلن احتمالاً داشت قربانی بعدی را انتخاب می‌کرد.

نظرات (۴)

Loading...

توضیحات

سایلن SILEN چپتر 10

۱۳ لایک
۴ نظر

چند دقیقه بعد

پشت‌بام اداره پلیس

باد سرد شب در شهر می‌پیچید.

نورهای سئول زیر پای کارآگاه کانگ جه‌هیوک می‌درخشیدند.

او به شهر نگاه می‌کرد.

به هزاران پنجره روشن.

در ذهنش، صدای جمله‌ای که روی استیکر نوشته شده بود تکرار می‌شد.

«حقیقت نمی‌میرد… فقط گزارشش عوض می‌شود.»

جه‌هیوک زیر لب گفت:

«عدالت…»

او سال‌ها پلیس بود.

پرونده‌های زیادی دیده بود.

قاتل‌ها.

قربانی‌ها.

دروغ‌ها.

و حقیقت‌هایی که زیر کاغذهای رسمی دفن می‌شدند.

در ذهنش تصویر دو جسد ظاهر شد.

دکتر لی.

استاد پارک.

مردهایی که از قدرتشان سوءاستفاده کرده بودند.

و کسی که آن‌ها را متوقف کرده بود.

سایلن.

جه‌هیوک آرام فکر کرد:

«او دنبال پول نیست.»

«نه شهرت.»

«نه حتی لذت کشتن.»

مکث.

«او دنبال عدالت است.»

باد موهایش را تکان داد.

اما جه‌هیوک آهسته سر تکان داد.

«نه…»

«چیزی شبیه عدالت.»

او به شهر نگاه کرد.

«فرقش خیلی کوچکه.»

مکث.

«اما همون فرق کوچیک…»

چشم‌هایش سرد شد.

«همه‌چیز رو تغییر میده.»

در ذهنش جمله‌ای شکل گرفت:

قانون، عدالت را می‌سنجد.

اما سایلن…

عدالت را اجرا می‌کند.

بدون دادگاه.

بدون دفاع.

بدون بخشش.

جه‌هیوک آهسته گفت:

«و همین…»

«او را به همان چیزی تبدیل می‌کند که می‌خواهد نابود کند.»

باد در شهر پیچید.

و جایی در تاریکی سئول…

سایلن احتمالاً داشت قربانی بعدی را انتخاب می‌کرد.

موسیقی و هنر