خـ★ـاطراتـــ★ (کپ)

۱۹ نظر گزارش تخلف
ʟᴜɴᴀʀ-ᴡʜɪꜱᴘᴇʀ فرمانده-
ʟᴜɴᴀʀ-ᴡʜɪꜱᴘᴇʀ فرمانده-

خاطرات، این مسافرانِ بی‌قرارِ زمان، در سکوتِ جانِ ما مأوا گزیده‌اند. گویی غباری نازک بر آیینهٔ ذهن نشسته باشد، وقایعِ پیشین در پسِ پرده‌ای از ابهام و لطافت، خودنمایی می‌کنند؛ چنان‌که گویی نه در واقعیتی عینی، بلکه در رؤیایی دور و دل‌انگیز جای دارند.

دیروزها، با آن طنینِ آرام و بی‌صدایشان، در گوشه و کنارِ خاطرمان زمزمه می‌کنند. آنجا که سایه‌هایِ بلندِ درختانِ کهن بر گذرگاه‌هایِ کودکی می‌افتد، یا نوایِ دوردستِ ملودی‌ای که بی‌اختیار ما را به سال‌هایِ غبارآلودِ جوانی می‌برد؛ این‌ها نه فقط یادها، که پاره‌هایِ بلورینی از روحِ ما هستند که در گذرِ بی‌رحمِ ثانیه‌ها، همچنان استوار مانده‌اند.

چه شگفت‌انگیز است که این تصاویرِ مه‎‌آلود، با وجودِ رنگ‌باختن در گذرِ ایام، همچنان گرمایِ اصیلی در قلبِ ما می‌پراکنند. ما در پناهِ همین خاطراتِ محو، از گزندِ تندی‌هایِ روزگار در امان می‌مانیم. زندگی، در حقیقت، مجموعه‌ای از همین لحظاتِ ناپایدار است که در تالارِ خیال، ابدیتی آرام یافته‌اند؛ هم‌چون عطری که از گلی خشکیده بر جای مانده باشد، یا نقشِ پایِ غریبی بر شن‌هایِ ساحلی که مدّ و جزرِ زمان، هنوز نتوانسته است آن را به تمامی از یاد ببرد.

آری، ما زنده‌ایم در گروِ همین روایت‌هایِ کم‌رنگ؛ و چه زیباست که در خلوتِ خویش، به تماشایِ این تصاویرِ آرام بنشینیم، پیش از آنکه در بی‌پایانیِ زمان، به خاطره‌ای برایِ دیگران بدل شویم.

مری،وندرا-

نظرات (۱۹)

Loading...

توضیحات

خـ★ـاطراتـــ★ (کپ)

۱۰۴ لایک
۱۹ نظر

خاطرات، این مسافرانِ بی‌قرارِ زمان، در سکوتِ جانِ ما مأوا گزیده‌اند. گویی غباری نازک بر آیینهٔ ذهن نشسته باشد، وقایعِ پیشین در پسِ پرده‌ای از ابهام و لطافت، خودنمایی می‌کنند؛ چنان‌که گویی نه در واقعیتی عینی، بلکه در رؤیایی دور و دل‌انگیز جای دارند.

دیروزها، با آن طنینِ آرام و بی‌صدایشان، در گوشه و کنارِ خاطرمان زمزمه می‌کنند. آنجا که سایه‌هایِ بلندِ درختانِ کهن بر گذرگاه‌هایِ کودکی می‌افتد، یا نوایِ دوردستِ ملودی‌ای که بی‌اختیار ما را به سال‌هایِ غبارآلودِ جوانی می‌برد؛ این‌ها نه فقط یادها، که پاره‌هایِ بلورینی از روحِ ما هستند که در گذرِ بی‌رحمِ ثانیه‌ها، همچنان استوار مانده‌اند.

چه شگفت‌انگیز است که این تصاویرِ مه‎‌آلود، با وجودِ رنگ‌باختن در گذرِ ایام، همچنان گرمایِ اصیلی در قلبِ ما می‌پراکنند. ما در پناهِ همین خاطراتِ محو، از گزندِ تندی‌هایِ روزگار در امان می‌مانیم. زندگی، در حقیقت، مجموعه‌ای از همین لحظاتِ ناپایدار است که در تالارِ خیال، ابدیتی آرام یافته‌اند؛ هم‌چون عطری که از گلی خشکیده بر جای مانده باشد، یا نقشِ پایِ غریبی بر شن‌هایِ ساحلی که مدّ و جزرِ زمان، هنوز نتوانسته است آن را به تمامی از یاد ببرد.

آری، ما زنده‌ایم در گروِ همین روایت‌هایِ کم‌رنگ؛ و چه زیباست که در خلوتِ خویش، به تماشایِ این تصاویرِ آرام بنشینیم، پیش از آنکه در بی‌پایانیِ زمان، به خاطره‌ای برایِ دیگران بدل شویم.

مری،وندرا-