★ᴍᴇᴍᴏʀɪᴇꜱ★
خاطرات، مسافرانِ خاموشِ زماناند؛
میآیند،
میمانند،
و بیآنکه چیزی بگویند،
گوشهای از ما را با خود میبرند..
گاهی یک صدا،
یک عطر،
یا حتی نوری که عصرها روی دیوار میافتد،
کافیست تا سالهایی دور
دوباره روبهرویمان بایستند..
ما به گذشته برنمیگردیم؛
این گذشته است که..
در لحظهای کوتاه،
به سراغمان میآید..؛
خاطرات عجیباند؛
هرچه بیشتر از آنها میگذرد،
واقعیتشان کمرنگتر میشود،
اما جای خالیشان..
عمیقتر..))
آدم گاهی دلش برای یک روز تنگ نمیشود؛
برای کسی تنگ میشود..
که در آن روز بوده،
برای خودش،
برای احساسی که دیگر..
هیچوقت به همان شکل برنمیگردد..))>
ما از فراموشی نمیترسیم؛
از روزی میترسیم که،
دیگر هیچ خاطرهای..
نتواند قلبمان را بلرزاند..
شاید زندگی همین باشد؛
ساختنِ لحظههایی که روزی..
به خاطره تبدیل میشوند،
و ماندن میانِ دیروزهایی
که دیگر نمیتوان به آنها برگشت.
ما خاطرات را نگه نمیداریم؛
این خاطراتاند که..
آخرین تکههایِ گذشتهی ما را..
در خود نگه داشتهاند.
راشین-
نظرات (۳۸)