رمان
پارت دوازدهم رمان
عصر یخبندان
پارت12
_مهیار به یه دختره تجـ. اوز کرده من رفتم دادگاه گفتن یا اعدامه یا ازدواج با اون دختره چی کار کنم داداش کمکم کن
_خب باهاش ازدواج کن
-ولی... ولی من نمیخوام
_عرضه نداشتی خودتو از مشکل دربیاری پس باید باهاش ازدواج کنی
-داداش تو رو خدا یه کاری بکن
_سعیم رو میکنم
-مرسی داداش
از اتاقش خارج شدم اینم مشکل جدید
کیفم برداشتم و رفتم سمت شرکت
کارای اونجا رو انجام دادم داشتم با
خودم فکر میکردم که چطور کامرانو از
این ماجرا خارج کنم که دراتاقم زده شد
_بیا تو
منشیم اومد و با استرس گفت:
_آ.. آقا پدرتون
-فهمیدم
از جام بلدن شدم رفتم بیرون و دیدم با
چشای قرمز داره منو نگا میکنه رفتم
طرفشو...
ادامه دارد....
نویسنده: ساناز...
نظرات (۳)