پارت-۶۰

بسته‌شد
بسته‌شد

همون لحظه زنا ام اومدن بیرونو باهاشون سلام و ملک کردیم دیگه ساعت یڪ شد:مینو جاها رو بنداز
-من بگما میرم اتاق دایی احمدم
امیر:منم اونجا
بابابزرگ:من و مینو ام که تو اتافمون
امیر:عه حاج اقا حیا کن
بابابزرگ:واا منحرف ببند همگی خندیدم
بابا:خوب منو زنمم که تو اتاق مهمون میخوابیم
دایی ارش:نه عزیزم شما صاحاب خونه اید مهمون چیه من و زنم اونجاییم
-وااا مردا امشب حیاتونو خردین؟
ارام جون:من و زهرا و مریم میریم بالا شما ام تو پذیرایی میخوابین
بابا:داشتیم ارام؟
ارام جون:اره داریم
ما هم خندیدمو رفتیم اتاق داییم'دایی احمدو انداختم پایینو خودم رو تخت خوابیدم تا۳ شبم حرف زدیمو بهدش دیگه خوابیدم
***
امیر:بلند شو فنچول ساعت ۳وهست ناهار بخور
-نمیخوااام برو خوابم میاد
امیر:ساعت شیش باید برم کیک بگیریم بلند شو
-گمشو امیر سه ساعت مونده بزار بخوابم
صدایی ازش نیومد منم گرفتم خوابیدم با خیال راحت ساعت شیش با الارم گوشی بیدار شدم دست و صورتمو اب زدمو موهامم شونه کردم و یه تیکشو بستم بقیشم باز گذاشتم کرم ۻد افتابم زدم و شلوار لی ابی اسمونی پوشیدم کمر بند مشکیم بستم با یه تیشرت سفید ساده که گل و گشاد بودو فرستادمش داخل شلوارمو رفتم بیرون:سلام غروب بخیر
بابابزرگ:سلام نوه گلم'کجا شال و کلاه کردی؟
-ناهار بخورم با اجازتون با امیر برم بیرون
دایی ارش اومد سمتم:تولد؟
-اره توعم اینارو یه جور بکش بیرون از این خونه
دایی ارش:اونش با من میبرمشون سراب بهد من و بقیه ینی داییتاتو و زنداییتات با بابات برمیگردیم به یه بهونه تو خونه که موقهی میان تو یکی باشه هو هو کنه(خندیدم)بعدم زنگ میزنیم اونا بیان خوبه؟
-حله دایی جون دستت طلا
بهدم رفتم ناهارمو خردمو خداحافظی کردمو رفتیم با امیر کیکو گرفتیمو اومدیم خونه رو بالای مبل سه نفره رو تزینن کردیمو روی میزو شمع های کوچیک مدل قلب گذاشتمو بادکنای سفید و سیاه و گازی رو گذاشتم بغل میز و زنگ زدم داییم اینا بیان اونا اومدنو من رفتم لباسمو که قبلا خریدم یه نیم تنه قرمز با شلوار دم پا گشاد میکی موهامم باز گذاشتمو تل قرمزمو گذاشتم سرم زنداییم ایناهم رفتن لباساشونو پوشیدن و زندایی زهرام زنگ زد ارام جون تا بیاین منم پای پنجره کشیک میدادم تا ببینم کی میان:وای وای اومدن

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

پارت-۶۰

۰ لایک
۰ نظر

همون لحظه زنا ام اومدن بیرونو باهاشون سلام و ملک کردیم دیگه ساعت یڪ شد:مینو جاها رو بنداز
-من بگما میرم اتاق دایی احمدم
امیر:منم اونجا
بابابزرگ:من و مینو ام که تو اتافمون
امیر:عه حاج اقا حیا کن
بابابزرگ:واا منحرف ببند همگی خندیدم
بابا:خوب منو زنمم که تو اتاق مهمون میخوابیم
دایی ارش:نه عزیزم شما صاحاب خونه اید مهمون چیه من و زنم اونجاییم
-وااا مردا امشب حیاتونو خردین؟
ارام جون:من و زهرا و مریم میریم بالا شما ام تو پذیرایی میخوابین
بابا:داشتیم ارام؟
ارام جون:اره داریم
ما هم خندیدمو رفتیم اتاق داییم'دایی احمدو انداختم پایینو خودم رو تخت خوابیدم تا۳ شبم حرف زدیمو بهدش دیگه خوابیدم
***
امیر:بلند شو فنچول ساعت ۳وهست ناهار بخور
-نمیخوااام برو خوابم میاد
امیر:ساعت شیش باید برم کیک بگیریم بلند شو
-گمشو امیر سه ساعت مونده بزار بخوابم
صدایی ازش نیومد منم گرفتم خوابیدم با خیال راحت ساعت شیش با الارم گوشی بیدار شدم دست و صورتمو اب زدمو موهامم شونه کردم و یه تیکشو بستم بقیشم باز گذاشتم کرم ۻد افتابم زدم و شلوار لی ابی اسمونی پوشیدم کمر بند مشکیم بستم با یه تیشرت سفید ساده که گل و گشاد بودو فرستادمش داخل شلوارمو رفتم بیرون:سلام غروب بخیر
بابابزرگ:سلام نوه گلم'کجا شال و کلاه کردی؟
-ناهار بخورم با اجازتون با امیر برم بیرون
دایی ارش اومد سمتم:تولد؟
-اره توعم اینارو یه جور بکش بیرون از این خونه
دایی ارش:اونش با من میبرمشون سراب بهد من و بقیه ینی داییتاتو و زنداییتات با بابات برمیگردیم به یه بهونه تو خونه که موقهی میان تو یکی باشه هو هو کنه(خندیدم)بعدم زنگ میزنیم اونا بیان خوبه؟
-حله دایی جون دستت طلا
بهدم رفتم ناهارمو خردمو خداحافظی کردمو رفتیم با امیر کیکو گرفتیمو اومدیم خونه رو بالای مبل سه نفره رو تزینن کردیمو روی میزو شمع های کوچیک مدل قلب گذاشتمو بادکنای سفید و سیاه و گازی رو گذاشتم بغل میز و زنگ زدم داییم اینا بیان اونا اومدنو من رفتم لباسمو که قبلا خریدم یه نیم تنه قرمز با شلوار دم پا گشاد میکی موهامم باز گذاشتمو تل قرمزمو گذاشتم سرم زنداییم ایناهم رفتن لباساشونو پوشیدن و زندایی زهرام زنگ زد ارام جون تا بیاین منم پای پنجره کشیک میدادم تا ببینم کی میان:وای وای اومدن