رمان: یک اشتباه پنج سال جدایی
Part:2 یک اشتباه پنج سال جدایی
۹ ماه بعدر بیمارستان:
مارک: عشقم (با گریه)
لارا: گریه نکن قراره با نینیمون برگردم
میرا: خداحافظ آبجی
میرا داشت از حسودی و ترس میمرد میترسید که باباش دیگه کمتر قراره دوستش داشته باشه با خودش میگفت کاش اون بچه میمرد درحال که باباش از ترس ذوق میمرد خوشحال بود که قراره دخترشو ببینه
توجه : میرا الان ۳ سال داره
بعد دوساعت :
دکتر: تبریک میگم دخترتون سالم به دنیا اومد
مارک: پس حال زنم چطوره؟(نگران)
دکتر: زایمان سختی داشتن ولی حالشون بهتره روز های اول زیاد تکون نخورن
مارک: ممنون ببینمش؟
دکتر: حتما
وقتی مارک در رو باز کرد لارا رو درحال خواب دید یکم سفید شده بود وقتی دختر کوچولوش رو دید زود رفت بغلش کرد ولی میرا میخواست بچه رو بکشه
مارک: دخترم دختر نازم (با اشک شوق)
که نینی گریه کرد و لارا از خواب نازش داشت بیدار میشد
مارک: دخترم آروم باش مامانی خسته اس باید یکم بخوابه باشه آفرین دختر بابا
میرا: بابا منم بغلش کنم؟
مارک: نه دخترم هنوز کوچیکی اگه گردن خواهرت تکون بخوره کج میشه
میرا : باش
میرا با این حرف باباش داشت از نارحتی میمرد
لارا: دخترمون خیلی شبیه توعه(با لبخند)
مارک : درد داری؟
لارا: یکم ولی خوب میشه
مارک: اسم دخترمون رو چی بذاریم ؟
لارا: نمیدونم
مارک: کلارا چطوره؟ آخر اسمش ک یعنی مارک لارا هم یعنی اسم تو
لارا: باشه کلارا دختر مامان قراره خانواده ی خیلی خوبی داشته باشی مثل من زندگیت نابود نشه
مارک: زندگیت نابود نشده
لارا: میرا بیا پیشم
میرا: باشه
لارا داشت میرا رو بغل میکرد که از درد دیگه تحمل نداشت
لارا: مارک به دکتر بگو بیاد
مارک: باشه دکتر !
۱ ماه گذشت: کلارا که در کالسکه بود داشت با میرا بازی میکرد لارا هم داشت غذای بچه رو آماده میکرد که یهو دید بچه گریه میکرد برگشت و دید که میره داره چاقو رو به دست کلارا میکشید زود اومد دست میرا رو پیچوند میرا داشت گریه میکرد مارک اومد و ی سیلی به لارا زد
مارک: با چه جرعتی دست دخترمو میپیچونی هان(بااعصبانیت )
لارا: ببین داشت با چاقو دست دخترمون رو زخمی میکرد (با گریه)
مارک: خوب کرده همش گریه میکنه سرم میره حقشه شاید باید از اول اینو سقط میکردی
لارا: باشه باشه من با دخترم میرم و تو دیگه دخترمو تحمل نمیکنی
لارا ی سیلا به صورت مارک زد
مارک: کجا هان تو زن منی کجا میری
لارا: بازم دخترمون رو نمیخوای باشه منو دخترم میری
نظرات