جادوی لبخند تو
جادوی لبخند تو؛ پارت آخر (در کپشن♡)
...صدایِ خندههایِ اعضایِ گروه و دوستِ صمیمیِ میسو، در هوایِ خنکِ پشتبام پیچیده بود. هارو، حالا یک انسانِ ساده، با لبخندی مهربان به آنها نگاه میکرد، بیخبر از آنکه چه بهایی برایِ این آرامش پرداخته است.
در میانِ این هیاهویِ انسانی، میسو برایِ لحظهای از جمع فاصله گرفت و به افقِ پر از ستاره خیره شد. قدرتِ هارو، مثلِ تپشِ یک قلبِ ثانویه در سینهاش میکوبید. او میدانست که رئیسِ فرشتهها در تاریکیِ مطلقِ آن سویِ جهان، هنوز در حالِ نظاره است. اما میسو دیگر از سایهها نمیترسید.
او رو به آسمان کرد و در دلش زمزمه کرد:
«شاید فرشتهها فکر میکردند جاودانگی، بالاترین هدیهیِ هستی است؛ اما آنها فراموش کرده بودند که هیچ چیز به اندازهیِ "یک لحظهی فانی در کنارِ کسی که دوستش داری"، مقدس نیست. دنیایِ آنها، دنیایِ قوانینِ سرد و سکوت بود؛ اما دنیایِ من، دنیایِ لبخندهایِ ناتمام و عشقهایِ شکنندهای است که حالا، با قدرتِ همین شکنندگی، جاودانه شدهاند.»
گونو به سمتِ میسو آمد و دستش را گرفت. میسو لبخند زد؛ لبخندی که حالا نه فقط یک حرکتِ ساده، که مرزِ میانِ زمین و آسمان بود.
زندگی، آنقدرها هم پیچیده نیست. وقتی خورشیدِ عشق در چشمانِ کسی میتابد، حتی فانیترین انسانها هم میتوانند قدرتمندترینِ فرشتهها را به زانو درآورند. حالا میدانم؛ جادویِ واقعی، نه در بالهایِ فرشتهها، که در ارادهیِ ما برایِ ماندن و محافظت کردن از کوچکترین لبخندهایِ هم نهفته است.
و در انتها ستارهها هم به این پیوندِ زمینی لبخند میزدند. نبردِ میانِ آسمان و زمین ادامه داشت، اما در این گوشهی کوچک از دنیا، جادویِ لبخند با عشقی که فراتر از هر قانونی بود، ابدی شد.
نظرات (۲)