A.

۱۱۹ نظر گزارش تخلف
Zeus
Zeus

من مدت‌هاست به بی‌معناییِ چیزها فکر می‌کنم. به اینکه چگونه هر اتفاقی، فارغ از اهمیتی که به آن می‌دهیم، سرانجام در سکوتی حل می‌شود که نه شاهدی می‌شناسد و نه خاطره‌ای را به رسمیت می‌شناسد. آدم‌ها می‌آیند، چیزی را در نظمِ آشفته‌ی ذهنمان به‌هم می‌ریزند و می‌روند؛ و ما، با غروری مضحک، وانمود می‌کنیم که همیشه بر همه‌چیز مسلط بوده‌ایم.

منطق می‌گوید به آنچه ماندنی نیست، وابسته نشو. هیچ احتمالی ارزشِ برهم زدن تعادل را ندارد، وقتی پایانِ محتملِ هر چیزی، فقدان است. بااین‌حال، ذهن گاهی به نتایجی می‌رسد که هیچ استدلالی قادر به توجیهشان نیست؛ مثل اینکه چرا در جهانی با این حجم از بیهودگی، یک استثنای کوچک می‌تواند تمام محاسبات را بی‌اعتبار کند.

عجیب است؛ اینکه چیزی بتواند هیچ معنای مطلقی نداشته باشد و بااین‌حال، نبودنش از هر حقیقتی سنگین‌تر به نظر برسد.

شاید انسان برای فرار از پوچی، به چیزها معنا می‌دهد. شاید هم بعضی چیزها صرفاً به این دلیل که وجود دارند، به پوچی توهین می‌کنند. نمی‌دانم کدام احتمال به واقعیت نزدیک‌تر است؛ فقط می‌دانم از وقتی با یک بی‌نظمیِ غیرقابل‌پیش‌بینی مواجه شده‌ام، دیگر آن‌قدرها هم به درستیِ تمام محاسباتم اطمینان ندارم.

و این، بیش از هر چیز، آزاردهنده است.

اینکه بدانی جهان هیچ تعهدی به نگه داشتنِ آنچه برایت عزیز شده ندارد؛ اینکه بفهمی حتی زیباترین اتفاقات نیز از قانونِ زوال مستثنا نیستند، اما بااین‌حال، برای نخستین بار، از درست بودنِ جهان شکایت داشته باشی.

من هنوز معتقدم هیچ‌چیز معنای ازپیش‌تعیین‌شده‌ای ندارد.

فقط گاهی فکر می‌کنم اگر قرار باشد تمام این بیهودگی روزی به پایان برسد، شاید تنها چیزی که واقعاً حسرتش را خواهم خورد، آن لحظه‌هایی باشد که می‌توانستم اندکی بیشتر در کنار یک آشوبِ دوست‌داشتنی بمانم؛ بی‌آنکه مجبور باشم توضیح بدهم چرا، یا اعتراف کنم که برخلاف تمام اصولم، دیگر دلم نمی‌خواهد همه‌چیز را به پایان منطقی‌اش برسانم.

شاید جهان هیچ معنایی نداشته باشد؛ اما این، به‌تنهایی، دلیل کافی‌ای نیست که بخواهم از معدود استثناهایش دست بکشم.

نظرات (۱۱۹)

Loading...

توضیحات

A.
۲۱ لایک
۱۱۹ نظر

من مدت‌هاست به بی‌معناییِ چیزها فکر می‌کنم. به اینکه چگونه هر اتفاقی، فارغ از اهمیتی که به آن می‌دهیم، سرانجام در سکوتی حل می‌شود که نه شاهدی می‌شناسد و نه خاطره‌ای را به رسمیت می‌شناسد. آدم‌ها می‌آیند، چیزی را در نظمِ آشفته‌ی ذهنمان به‌هم می‌ریزند و می‌روند؛ و ما، با غروری مضحک، وانمود می‌کنیم که همیشه بر همه‌چیز مسلط بوده‌ایم.

منطق می‌گوید به آنچه ماندنی نیست، وابسته نشو. هیچ احتمالی ارزشِ برهم زدن تعادل را ندارد، وقتی پایانِ محتملِ هر چیزی، فقدان است. بااین‌حال، ذهن گاهی به نتایجی می‌رسد که هیچ استدلالی قادر به توجیهشان نیست؛ مثل اینکه چرا در جهانی با این حجم از بیهودگی، یک استثنای کوچک می‌تواند تمام محاسبات را بی‌اعتبار کند.

عجیب است؛ اینکه چیزی بتواند هیچ معنای مطلقی نداشته باشد و بااین‌حال، نبودنش از هر حقیقتی سنگین‌تر به نظر برسد.

شاید انسان برای فرار از پوچی، به چیزها معنا می‌دهد. شاید هم بعضی چیزها صرفاً به این دلیل که وجود دارند، به پوچی توهین می‌کنند. نمی‌دانم کدام احتمال به واقعیت نزدیک‌تر است؛ فقط می‌دانم از وقتی با یک بی‌نظمیِ غیرقابل‌پیش‌بینی مواجه شده‌ام، دیگر آن‌قدرها هم به درستیِ تمام محاسباتم اطمینان ندارم.

و این، بیش از هر چیز، آزاردهنده است.

اینکه بدانی جهان هیچ تعهدی به نگه داشتنِ آنچه برایت عزیز شده ندارد؛ اینکه بفهمی حتی زیباترین اتفاقات نیز از قانونِ زوال مستثنا نیستند، اما بااین‌حال، برای نخستین بار، از درست بودنِ جهان شکایت داشته باشی.

من هنوز معتقدم هیچ‌چیز معنای ازپیش‌تعیین‌شده‌ای ندارد.

فقط گاهی فکر می‌کنم اگر قرار باشد تمام این بیهودگی روزی به پایان برسد، شاید تنها چیزی که واقعاً حسرتش را خواهم خورد، آن لحظه‌هایی باشد که می‌توانستم اندکی بیشتر در کنار یک آشوبِ دوست‌داشتنی بمانم؛ بی‌آنکه مجبور باشم توضیح بدهم چرا، یا اعتراف کنم که برخلاف تمام اصولم، دیگر دلم نمی‌خواهد همه‌چیز را به پایان منطقی‌اش برسانم.

شاید جهان هیچ معنایی نداشته باشد؛ اما این، به‌تنهایی، دلیل کافی‌ای نیست که بخواهم از معدود استثناهایش دست بکشم.