رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سی و چهارم
لبخندم با دیدن این وجه مرد سیاه پوش برای لحظات کوتاهی مهمان لب هایم شد و دلم همراه و همصدا با آنه درونم که میگفت: " هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که جی واقعی اینقدر آروم و دل انگیز باشه. دیدن این وجهت حتی بیشتر باعث میشه بخوام اینجا بمونم و تا اعماق وجودت رو کشف کنم... چون تو اولین آدمی هستی که تونستی تنها با حال خودت آرامش رو بهم نشون بدی مستر هیولا"
شاید حال و هوای به وجود آمده اگر بیشتر ادامه پیدا میکرد از جانم میگذشتم و کنارش میرفتم تا من هم از آرامشی که سهم گلایه ها شده بود بهره ببرم، اما خوشبختانه یا بدبختانه آندره وارد پذیرایی شد و جی را برای صرف شام صدا کرد.
_اون دختره کجاست؟
×آنه رو میگی؟
_به غیر از اون دختر دیگه ای توی این عمارت هس که من خبر ندارم؟
تک خند آندره باعث شد حال و هوای سردی که با ورودش ایجاد شده بود، کمی گرمتر شود و جی حداقل از سطح سرمای اخلاقش کم کند.
×همین اطرافه...شاید سرویس بهداشتی رفته یا توی حیاطه.
_ببین آندره فقط بخاطر دینی که به گردنم داشتی قبولش کردم و گذاشتم بمونه اما بگم پاش که از توی گچ دراومد و خوب شد ردش میکنی بره. فهمیدی؟
×باشه حرص نخور بیا بریم شام آمادست.
خروج آن دو نفر از پذیرایی باعث شد با دقت به در نگاه کنم و بعداز مطمئن شدن از رفتن شان، از جا بلند شوم و کش و قوسی به تنم بدهم که صدای شکستن استخوان هایم به گوش رسید.
بعداز آن به سمت در رفتم و در حالی که به سمت آشپزخانه میرفتم خودم را به آن راه زدم و بعداز ورود با لحنی آرام زمزمه کردم:
+من امشب شام نمیخورم و یکم خستم. میرم توی اتاق استراحت کنم. اگه باهام کار داشتین صدام کنین.
جملاتم را جمع بستم تا بداند که او را هم به حساب آورده ام که آندره سری تکان داد و من از جلوی چشمانشان محو شدم و وارد اتاق شدم که لبخند ناخودآگاهی روی صورتم نشست.
" دلم میخواد کاری کنم که بیشتر اینجا بمونم. امیدوارم آندره زود شامش رو بخوره و بیاد تعریف کنه ببینم باید چیکار کنم"
و بعداز پایان جمله ام روی تخت دراز کشیدم و به چهره آرام جی که در ذهنم نقش بسته بود لبخند زدم.
شاید حدود نیم ساعت در اتاق به دور خود پیچیدم که آندره با سینی چای وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست و خیره به من که وسط اتاق ایستاده بودم، زل زد.
نظرات (۵)