SILEN
سایلن SILEN چپتر 20 پارت 2
سوجون آرام گفت:
«مینجه هم باید کنار میاومد.»
نام که گفته شد، مربی برای لحظهای مکث کرد.
اما بعد شانه بالا انداخت.
«متأسفم برای برادرت. ولی اون ربطی—»
جملهاش تمام نشد.
چون همان لحظه پایش روی خزههای مرطوب لغزید.
بدنش تعادلش را از دست داد.
یک قدم اشتباه.
بعد قدم دوم.
سنگ زیر پایش چرخید.
بدنش به عقب پرت شد.
صدای برخورد سر با سنگ در جنگل پیچید.
و بعد…
سقوط.
بدنش روی شاخه تیز افتاد.
شاخه با صدای خشکی از میان لباس و گوشت عبور کرد.
نفس مرد در گلویش شکست.
چشمهایش باز ماندند… ناباور.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
بعد بدنش بیحرکت شد.
جنگل دوباره ساکت شد.
فقط مه آرام میان درختها حرکت میکرد.
سوجون چند لحظه همانجا ایستاد.
بدون عجله.
بدون هیجان.
به جسد نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«بعضی انسانها نمیمیرند…»
چند ثانیه مکث کرد.
«نقششان تمام میشود.»
او ساعتش را نگاه کرد.
۵:۳۴
سوجون برگشت و در مسیر جنگلی قدم زد.
چند دقیقه بعد…
هیچ اثری از او باقی نمانده بود.
فقط یک حادثه.
در یک صبح مهآلود.
نظرات (۳)