سایلن SILEN چپتر 5 پارت 3

۲۰ نظر گزارش تخلف
․․․․·❤ 성정윤 Song Jeong Yoon ❤·....
․․․․·❤ 성정윤 Song Jeong Yoon ❤·....

خانوم کیم

خانوم کیم با سینی چای وارد اتاق شد.

دست‌هایش کمی می‌لرزید.

او فنجانی جلوی جه‌هیوک گذاشت.

«مین‌جه بچه‌ی آرامی بود.»

جه‌هیوک پرسید:

«قبل از حادثه رفتار غیرعادی‌ای داشت؟»

زن کمی فکر کرد.

«چند روز قبلش… نگران به نظر می‌رسید.»

«می‌گفت بعضی آدم‌ها فکر می‌کنن چون پول و قدرت دارن، می‌تونن از هرچیزی فرار کنن.»

چشمانش پر از اشک شد.

«اما مین‌جه می‌گفت حقیقت همیشه یه جایی می‌مونه.»

هان سوجین

جه‌هیوک به اتاق کوچکی در انتهای راهرو رفت.

اتاق ساده بود.

یک میز مطالعه، چند کتاب، و یک کیف ورزشی کنار دیوار.

هان سوجین کنار میز ایستاده بود.

قد بلند. شانه‌های صاف. چهره‌ای آرام.

وقتی جه‌هیوک وارد شد، سوجین مودبانه سر خم کرد.

«سلام.»

«سلام. کانگ جه‌هیوکم.»

«می‌دونم.»

جه‌هیوک نشست.

«شما دانشجوی مهندسی کامپیوتر هستید، درسته؟»

«بله. فوق لیسانس.»

«و قبلاً عضو تیم ملی تکواندو بودید.»

سوجین کمی مکث کرد.

«بودم.»

«چرا کنار گذاشتید؟»

«آسیب‌دیدگی.»

جه‌هیوک چند لحظه به او نگاه کرد، بعد پرسید:

«در مورد حادثه‌ی برادرتون چه نظری دارید؟»

سوجین به عکس مین‌جه روی میز نگاه کرد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«یه ماشین با سرعت بهش زد… و رفت.»

صدایش کاملاً آرام بود.

«حتی نایستاد ببینه کسی که زده هنوز زنده‌ست یا نه.»

جه‌هیوک چیزی نگفت.

سوجین ادامه داد:

«بعد هم گفتند تقصیر مین‌جه بوده.»

نگاهش برای لحظه‌ای به جه‌هیوک دوخته شد.

نه خشم در آن بود، نه اشک.

فقط آرامش.

«عجیبه، نه؟»

مکث کوتاهی کرد.

و بعد آهسته گفت:

«قانون کور نیست…»

چند ثانیه سکوت.

«فقط گاهی چشم‌هایش را می‌بندد.»

جه‌هیوک این جمله را در دفترچه‌اش نوشت.

اما آن لحظه، برایش فقط حرف یک برادر داغ‌دار بود.

نه بیشتر.

و نه کمتر.

چند دقیقه بعد، کارآگاه کانگ جه‌هیوک خانه را ترک کرد.

ماشین پلیس در خیابان خیس دور شد.

و پشت پنجره، سوجین هنوز ایستاده بود.

نگاهش روی عکس مین‌جه ثابت مانده بود.

آرام زیر لب گفت:

«ولی من… چشم‌هامو نمی‌بندم.»

نظرات (۲۰)

Loading...

توضیحات

سایلن SILEN چپتر 5 پارت 3

۸ لایک
۲۰ نظر

خانوم کیم

خانوم کیم با سینی چای وارد اتاق شد.

دست‌هایش کمی می‌لرزید.

او فنجانی جلوی جه‌هیوک گذاشت.

«مین‌جه بچه‌ی آرامی بود.»

جه‌هیوک پرسید:

«قبل از حادثه رفتار غیرعادی‌ای داشت؟»

زن کمی فکر کرد.

«چند روز قبلش… نگران به نظر می‌رسید.»

«می‌گفت بعضی آدم‌ها فکر می‌کنن چون پول و قدرت دارن، می‌تونن از هرچیزی فرار کنن.»

چشمانش پر از اشک شد.

«اما مین‌جه می‌گفت حقیقت همیشه یه جایی می‌مونه.»

هان سوجین

جه‌هیوک به اتاق کوچکی در انتهای راهرو رفت.

اتاق ساده بود.

یک میز مطالعه، چند کتاب، و یک کیف ورزشی کنار دیوار.

هان سوجین کنار میز ایستاده بود.

قد بلند. شانه‌های صاف. چهره‌ای آرام.

وقتی جه‌هیوک وارد شد، سوجین مودبانه سر خم کرد.

«سلام.»

«سلام. کانگ جه‌هیوکم.»

«می‌دونم.»

جه‌هیوک نشست.

«شما دانشجوی مهندسی کامپیوتر هستید، درسته؟»

«بله. فوق لیسانس.»

«و قبلاً عضو تیم ملی تکواندو بودید.»

سوجین کمی مکث کرد.

«بودم.»

«چرا کنار گذاشتید؟»

«آسیب‌دیدگی.»

جه‌هیوک چند لحظه به او نگاه کرد، بعد پرسید:

«در مورد حادثه‌ی برادرتون چه نظری دارید؟»

سوجین به عکس مین‌جه روی میز نگاه کرد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«یه ماشین با سرعت بهش زد… و رفت.»

صدایش کاملاً آرام بود.

«حتی نایستاد ببینه کسی که زده هنوز زنده‌ست یا نه.»

جه‌هیوک چیزی نگفت.

سوجین ادامه داد:

«بعد هم گفتند تقصیر مین‌جه بوده.»

نگاهش برای لحظه‌ای به جه‌هیوک دوخته شد.

نه خشم در آن بود، نه اشک.

فقط آرامش.

«عجیبه، نه؟»

مکث کوتاهی کرد.

و بعد آهسته گفت:

«قانون کور نیست…»

چند ثانیه سکوت.

«فقط گاهی چشم‌هایش را می‌بندد.»

جه‌هیوک این جمله را در دفترچه‌اش نوشت.

اما آن لحظه، برایش فقط حرف یک برادر داغ‌دار بود.

نه بیشتر.

و نه کمتر.

چند دقیقه بعد، کارآگاه کانگ جه‌هیوک خانه را ترک کرد.

ماشین پلیس در خیابان خیس دور شد.

و پشت پنجره، سوجین هنوز ایستاده بود.

نگاهش روی عکس مین‌جه ثابت مانده بود.

آرام زیر لب گفت:

«ولی من… چشم‌هامو نمی‌بندم.»