رمان لیلیوم
رمان لیلـــــیوم کپ|شروع
هوا سنگین بود، بوی خاک بارانخورده و برگهای پوسیده مشام را پر میکرد. درختان بلند و کهنسال، سایههای وهمآلودی بر زمین میانداختند و شاخههایشان مانند انگشتان استخوانی، آسمان پر ستاره را خراش میدادند. سکوت شب، فقط با صدای نفسهای بریدهی کسی که میدوید، شکسته میشد.
او میدوید. با تمام توان میدوید. پاهایش به سرعت روی زمین لغزنده سُر میخورد، اما توقف معنایی نداشت. پشت سرش، چیزی بود. یا شاید کسی. حس میکرد. یک فشار سنگین، یک حضور تاریک که سایهاش را روی وجودش انداخته بود. اما چه بود؟ نمیدانست. ذهنش خالی بود، مانند لوحی که پاک شده باشد. خاطراتش، هویتش، حتی دلیل این فرار نفسگیر، همه در هالهای از ابهام غرق شده بودند.
هرچه بیشتر میدوید، حس نزدیکی آن "چیز" قویتر میشد. صدای خشخش برگها زیر پایش، انگار فریادهای هولناکی بود که او را به سمت ناشناختهای میکشاند. شاخهای زیر پایش گیر کرد و او با فریادی خفه، به زمین افتاد. درد در مچ پایش پیچید، اما وحشت از آنچه پشت سرش بود، قویتر از درد بود.
به سختی بلند شد. چشمانش به دنبال راه فرار میگشت. جنگل، که تا چند لحظه پیش فقط تاریکی بود، حالا انگار زندهای بود که او را احاطه کرده بود. هر درخت، هر سایه، میتوانست پناهگاه یا تله باشد. اما او باید ادامه میداد. چیزی در اعماق وجودش فریاد میزد که اگر بایستد، همه چیز تمام خواهد شد.
صدای زوزهی خفیفی در دوردست شنیده شد. باد نبود. حیوان هم نبود. صدایی بود که از دل تاریکی میآمد، صدایی که گویی تمام ترسهای فراموششدهاش را بیدار میکرد.
او دوباره شروع به دویدن کرد، این بار با اضطراری بیشتر. نه برای فرار از گذشته، بلکه برای بقا در همین لحظه. در دل جنگل شب، زیر نگاه خیرهی ستارگان، تنها یک غریزه باقی مانده بود: فرار کن.
__________
_نوشته شده توسط جیـــزل' و لیلــــــیوم'
نظرات (۲۰)