داستان(نزدیکترین غریبه)
قسمت ۱ داستان (نزدیکترین غریبه) کپ
چهار شنبه ی معمولی_
صحنه ۱_
آپارتمان دو هیون_صبح زود
ساعت زنگ میخورد.صدای موبایلش ملودی تکرار و بی روح که هر روز صبح،حکم شلاق را روی سکوت دارد.
دو هیون چشم هایش را باز میکند،سقف آشنای آپارتمانش،اولین تصویری است که که میبیند.یک سقف ساده،سفید،و بدون هیچ حرف اضافه ای.
دو هیون(زیر لب با لحنی خسته):« چهارشنبه...»
به سختی از تخت پایین می آید.نور کم جان صبح،از لایه پرده های ضخیم، به زحمت خودش را به داخل میکشاند.انگار حتی خورشید هم عجله ای برای شروع روز ندارد.
صحنه ۲_آشپز خانه_صبح
دو هیون در آشپزخانه است.حرکاتش ماشینی است.
قهوه را آماده میکند،نان تست را در توستر میگذارد.
همه چیز روتین است.صدا های صبحگاهی از پشت پنجره می آید.صدای ماشین ها،بوق های پراکنده،همهمه دور دست.اما برای دو هیون، همه ی اینا فقط یک صدای پس زمینه است،موسیقی متن تکراریه زندگیش.
یک یادداشت روی یخچال چسبیده:
«یادت نره پنجشنبه پرونده ها رو
تحویل بدی.»
دست و خط خودش است،اما انگار متعلق آدم دیگری نوشته شده.
دو هیون(به نان تست در حال بالا اومدن از توستر خیره شده):«پرونده...تحویل...بعدی چی؟دوباره همون پنجشنبه بعدی؟»
یادداشت را برمیدارد و مچاله میکند،اما قبل از اینکه دور بی اندازد،دوباره صافش میکند و روی میز میگذارد،انگار امید کوچکی به تغییر در همین چیزای کوچک هم وجود دارد.
صحنه ۳_اتاق نشیمن_اواخر صبح
دو هیون حالا روی مبل ولو شده.فنجان قهوه اش کنار دستش است.کنترل تلوزیون را در دست گرفته و بی هدف کانال را عوض میکند.
هیچ چیز جذابی نیست،اخبار های تکراری،سریال های کسل کننده.
دو هیون(با خود):«کاش یه چیز...یه اتفاق...یه ذره فرق.یه جرقه ای،یه چیزیکه این روزمرگی رو به آتیش بکشه.»
به پنجره نگاه میکند.خیابان خلوت است.چند نفر با عجله رد میشوند.همه ی آنها در حال رسیدن به حالی هستن،اما دو هیون انگار در ایستگاه آخر پیاده شده و قطار زندگیش بدون او حرکت کرده است.
صدای زنگ موبایل.با بی حوصلگی موبایل را جواب میدهد.
دو هیون(با لحنی که سعی می کند حال داشته باشد):«بله؟»
(صدای همکارش):«الو دو هیون؟کجایی؟هنوز نیومدی؟»
دو هیون:«نه،خونم.چرا؟»
همکار دو هیون:«چرا خونه ای؟امروز که باید میومدی شرکت!جلسه مهم داریم!رئیس گفته بود اگه کسی نیاد جریمه میشه.
دنبالش پست بعد.
نظرات (۹)