YOU³⁹

(GOLSA)♥︎(K-POPER)♥︎(رمان YOU)♥(رمان HATRED)♥︎(فن واقعی بین آیدلاش فرق نمیزاره)

لونا هیونجین رو دید... در ثانیه اول هر دو تاشون گیج بهم نگاه میکردن... لحظه ای که بعد از پنج سال اتفاق افتاد.... هیچ کس دیگه ای اونجا نبود ...
لونا با خودش: واقعا این... اینجاست ... چرا دوباره جذب قیافه ی فوق‌العاده اش شدم؟؟؟ باید جریان لیسو رو بهش بگم یا زوده؟؟ من هنوز بهش حس دارم.... چی بگم الان؟؟؟ کاش یکی نجاتم بده...

هیونجین با خودش : دیدم... دیدمش... چرا انقدر زیباست.... کت و شلوار خیلی بهش میاد.... من.. من... هنوز بهش حس دارم.... آه.... جریان نیکی رو بهش بگم یا نه؟؟ کاش یکی نجاتم بده...

همون موقع دایون اومده بود که پرونده های دیگه ای برداره.... و با اون صحنه جذاب روبه رو شد.... نزدیکشون شد....
دایون : نمی خواید دست از نگاه کردن همدیگه بردارین؟؟؟
لونا و هیونجین به خودشون اومدن...
لونا: بدون هیچ حرفی سرش رو گرفت اونور و سریع رفت تو دفترش...
هیونجین هم بدون هیچ حرفی رفت سمت اتاق جلسه.....
دایون خندید و رفت دنبال لونا و بدون در زدن رفت توی دفترش
دایون : بهش نمیگی؟؟
لونا: من الان در جایگاهی نیستم که بهش بگم...
دایون : لونا به خودت بیا... پنج ساله بچت رو خودت بزرگ کردی... نباید بفهمه که تو از اون بچه داری؟؟
لونا تا خواست حرف بزنه کسی اومد تو که همه حرفاشون رو شنیده بود درحالی که نباید میفهمید....

نظرات (۲۲)

Loading...

توضیحات

YOU³⁹

۲۶ لایک
۲۲ نظر

لونا هیونجین رو دید... در ثانیه اول هر دو تاشون گیج بهم نگاه میکردن... لحظه ای که بعد از پنج سال اتفاق افتاد.... هیچ کس دیگه ای اونجا نبود ...
لونا با خودش: واقعا این... اینجاست ... چرا دوباره جذب قیافه ی فوق‌العاده اش شدم؟؟؟ باید جریان لیسو رو بهش بگم یا زوده؟؟ من هنوز بهش حس دارم.... چی بگم الان؟؟؟ کاش یکی نجاتم بده...

هیونجین با خودش : دیدم... دیدمش... چرا انقدر زیباست.... کت و شلوار خیلی بهش میاد.... من.. من... هنوز بهش حس دارم.... آه.... جریان نیکی رو بهش بگم یا نه؟؟ کاش یکی نجاتم بده...

همون موقع دایون اومده بود که پرونده های دیگه ای برداره.... و با اون صحنه جذاب روبه رو شد.... نزدیکشون شد....
دایون : نمی خواید دست از نگاه کردن همدیگه بردارین؟؟؟
لونا و هیونجین به خودشون اومدن...
لونا: بدون هیچ حرفی سرش رو گرفت اونور و سریع رفت تو دفترش...
هیونجین هم بدون هیچ حرفی رفت سمت اتاق جلسه.....
دایون خندید و رفت دنبال لونا و بدون در زدن رفت توی دفترش
دایون : بهش نمیگی؟؟
لونا: من الان در جایگاهی نیستم که بهش بگم...
دایون : لونا به خودت بیا... پنج ساله بچت رو خودت بزرگ کردی... نباید بفهمه که تو از اون بچه داری؟؟
لونا تا خواست حرف بزنه کسی اومد تو که همه حرفاشون رو شنیده بود درحالی که نباید میفهمید....