آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt⁹
صدای جی از پشت در، حالا انگار نه انگار که از پشتِ در میآمد، بلکه مستقیماً در گوشِ نیکی نجوا میکرد. «وسایلت رو جمع کن. چند روزی باید از اینجا بریم.»
جی در رو باز کرد و اومد داخل و در رو پشت سرش بست.
نیکی هنوز هم شوکه بود، اما غریزهی بقا قویتر از هر احساسی بود. رفت سمتِ کمدش. چند دست لباسِ راحت برداشت. لپتاپش را، چون انگار دنیایِ نیکی بدونِ آن کامل نبود، یادش آمد که باید شارژرها و شاید چندتا فلشِ مهم را هم بردارد.
چشمش افتاد به قفسهٔ کتابها. همانجا، گوشهٔ دور. یک کتابِ قدیمی، با جلدِ چرمیِ کهنه و خاک گرفته. غبارِ سالها رویش نشسته بود. نیکی با تردید دست دراز کرد و آن را برداشت. سنگین بود و بویِ غبار میداد. بدونِ اینکه بداند چرا، آن را هم توی کولهپشتیاش انداخت. فقط حسِ عجیبی داشت که باید با خودش ببردش.
همانطور که داشت زیپِ کولهپشتیاش را میبست، صدایِ تقتقِ آرامی از بیرونِ در آمد. این بار محتاطانهتر بود.
«نیکی؟ خودتی؟ منم، هیسونگ.»
نیکی در دلش گفت: «خدایا! این دیگه از کجا پیداش شد؟»
هنوز داشت فکر میکرد که آیا در را باز کند یا نه، که صدایِ جی بلند شد: «هیسونگ؟ کارت چیه اینجا؟»
هیسونگ با نگرانی جواب داد: «جوابِ پیامهامو نمیده! نیکی، حالت خوبه؟ میتونم بیام تو؟ میخوام با شما دو تا بیام.»