رمــان پــژواکِــ شــب 'کپ | pt4

۱۵ نظر گزارش تخلف
ᴇɴ_ʜʏᴘᴇɴ★ꜱᴀʟᴠᴀᴛᴏʀᴇ ⊜⊝⊙|...| دلباخته ی نیکارا کوچولو

پارت چهارم: طوفانِ خشم و افشایِ حقیقت

فریادِ نیکی، چون پتکی بر سرِ صلحِ شکننده‌یِ "اِلدوریا" فرود آمد. در طبقه‌یِ بالا، در اتاقِ شخصی‌اش، تبدیلِ او به گرگینه آغاز شده بود؛ تحولی دردناک و اجتناب‌ناپذیر که سایه‌یِ ترس را بر تمامِ قصر می‌گستراند. سونو، با قلبی لرزان و اراده‌ای پولادین، کنارِ نیکی ایستاده بود. چشم‌هایِ نیکی، که حالا رنگِ طلاییِ گرگینه‌ها را به خود گرفته بود، از درد و خشم می‌درخشید و پنجه‌هایِ تیزش، پارچه‌یِ ملافه را می‌درید.

"نیکی... سعی کن... خودت رو کنترل کنی!" سونو با صدایی که سعی در آرام کردنِ او داشت، گفت، اما لرزشِ دستانش گویایِ حقیقتِ دیگری بود. او می‌دانست که این فقط یک تبدیلِ معمولی نیست؛ نفرینِ باستانی، قدرتی فراتر از تصور را در وجودِ نیکی بیدار کرده بود.

در پایین، در تالارِ اصلی، هیسونگ شمشیرش را بالا برد. "سونگهون، این دیگه فقط یه درگیریِ مرزی نیست. این نشون می‌ده که چه کسی واقعاً دشمنه."

سونگهون نگاهی خشمگین به هیسونگ انداخت. "دشمن؟ تو هنوز نمی‌فهمی؟ این بازیِ دشمنی نیست، این بقاست! گرگینه‌ها در حالِ انقراضن، و خوناشام‌ها همیشه مانعِ اصلی بودن!"

درست در همین لحظه، "جی" و "جونگوون" نیز به تالار رسیدند. چهره‌یِ جی از نگرانی در هم گره خورده بود و جونگوون، با چشمانی گشاد شده از ترس، به هیاهویِ اطراف خیره شده بود.

"چی شده؟" جی پرسید و بلافاصله دستِ جونگوون را گرفت و به سمتِ امن‌تری کشید.

"نیکی داره تبدیل می‌شه!" سونو از طبقه‌یِ بالا فریاد زد. "این نفرین... داره قوی‌تر می‌شه!"

شنیدنِ نامِ نیکی، باعث شد تا نگاهِ هیسونگ و سونگهون برایِ لحظه‌ای به هم گره بخورد. در آن نگاهِ مشترک، چیزی فراتر از خشم و دشمنی دیده می‌شد؛ نوعی حیرت و شاید... نگرانی.

"نفرینِ باستانی..." هیسونگ زیرِ لب تکرار کرد. "فکر می‌کردم افسانه‌ست."

سونگهون با لحنی تلخ گفت: "افسانه نیست. و این نفرین، چیزیه که خوناشام‌ها رو به سمتِ نابودی می‌کشونه. شما باعث شدید این نفرین قدرت بگیره!"

"ما؟" جی با تعجب پرسید و جلوتر آمد. "چطور ممکنه؟"

سونگهون با نگاهی غیر قابل توصیف به هیسونگ نگاه کرد...

بــه زودیــ
-لیلـــــیوم

نظرات (۱۵)

Loading...

توضیحات

رمــان پــژواکِــ شــب 'کپ | pt4

۲۴ لایک
۱۵ نظر

پارت چهارم: طوفانِ خشم و افشایِ حقیقت

فریادِ نیکی، چون پتکی بر سرِ صلحِ شکننده‌یِ "اِلدوریا" فرود آمد. در طبقه‌یِ بالا، در اتاقِ شخصی‌اش، تبدیلِ او به گرگینه آغاز شده بود؛ تحولی دردناک و اجتناب‌ناپذیر که سایه‌یِ ترس را بر تمامِ قصر می‌گستراند. سونو، با قلبی لرزان و اراده‌ای پولادین، کنارِ نیکی ایستاده بود. چشم‌هایِ نیکی، که حالا رنگِ طلاییِ گرگینه‌ها را به خود گرفته بود، از درد و خشم می‌درخشید و پنجه‌هایِ تیزش، پارچه‌یِ ملافه را می‌درید.

"نیکی... سعی کن... خودت رو کنترل کنی!" سونو با صدایی که سعی در آرام کردنِ او داشت، گفت، اما لرزشِ دستانش گویایِ حقیقتِ دیگری بود. او می‌دانست که این فقط یک تبدیلِ معمولی نیست؛ نفرینِ باستانی، قدرتی فراتر از تصور را در وجودِ نیکی بیدار کرده بود.

در پایین، در تالارِ اصلی، هیسونگ شمشیرش را بالا برد. "سونگهون، این دیگه فقط یه درگیریِ مرزی نیست. این نشون می‌ده که چه کسی واقعاً دشمنه."

سونگهون نگاهی خشمگین به هیسونگ انداخت. "دشمن؟ تو هنوز نمی‌فهمی؟ این بازیِ دشمنی نیست، این بقاست! گرگینه‌ها در حالِ انقراضن، و خوناشام‌ها همیشه مانعِ اصلی بودن!"

درست در همین لحظه، "جی" و "جونگوون" نیز به تالار رسیدند. چهره‌یِ جی از نگرانی در هم گره خورده بود و جونگوون، با چشمانی گشاد شده از ترس، به هیاهویِ اطراف خیره شده بود.

"چی شده؟" جی پرسید و بلافاصله دستِ جونگوون را گرفت و به سمتِ امن‌تری کشید.

"نیکی داره تبدیل می‌شه!" سونو از طبقه‌یِ بالا فریاد زد. "این نفرین... داره قوی‌تر می‌شه!"

شنیدنِ نامِ نیکی، باعث شد تا نگاهِ هیسونگ و سونگهون برایِ لحظه‌ای به هم گره بخورد. در آن نگاهِ مشترک، چیزی فراتر از خشم و دشمنی دیده می‌شد؛ نوعی حیرت و شاید... نگرانی.

"نفرینِ باستانی..." هیسونگ زیرِ لب تکرار کرد. "فکر می‌کردم افسانه‌ست."

سونگهون با لحنی تلخ گفت: "افسانه نیست. و این نفرین، چیزیه که خوناشام‌ها رو به سمتِ نابودی می‌کشونه. شما باعث شدید این نفرین قدرت بگیره!"

"ما؟" جی با تعجب پرسید و جلوتر آمد. "چطور ممکنه؟"

سونگهون با نگاهی غیر قابل توصیف به هیسونگ نگاه کرد...

بــه زودیــ
-لیلـــــیوم