جادوی لبخند تو،ملودی و سونو:)
جادوی لبخند تو؛ پارت اول(کپشن)
{یک داستان درباره دختری به نام میسو که عاشق آیدلش گونوو هست و شبی از شب ها که میخوابه جای بدن آیدلش بیدار میشه و سختی های زندگیاش رو تجربه میکنه و سعی میکنه بهش کمک کنه...}
گونوو:
بین خواب و بیداری احساس میکردم شناور ماندهام چشم هایم خیلی سنگین بود هیچوقت چنین احساس آرامشی نداشته بودم اما صدای آشنا آرامشم را از بین برد صدای آهنگی که سال ها در ذهنم ساخته بودمش تا اینکه تبدیلش کردم به آهنگ زنگی برای طرفدارانم گوشی را برداشتم تا صدای زنگ را قطع کنم اما نگاهم به پنجره اتاق افتاد که روبه رویم بود، عطر دریا می آمد عطری که سالها آن را از خاطر برده بودم و تازه میتوانستم به اتاق نگاه کنم تمام اتاق پر شده بود از عکس های من و پر از انواع گل ها که به اتاق روح میبخشید صفحه گوشی را باز کردم عکس خودم بود که در آن میخندیدم و کنار دریا نشسته بودم بدنم عطر شیرینِ عجیبی داشت به آینه که خیره شدم تصویر دختری با چشم هایی به رنگ قهوه میدیدم که زیر نور خورشید میدرخشیدند موهایش کوتاه و موج دار بود و پوستش روشن به او میخورد که دبیرستانی باشد تا به خودم بیایم مردی با صدای بلند گفت تنبل خانوم پاشو صبحانه بخور دیرت میشه این رویا بسیار واقعی بود شاید هم خوابی طولانی اما دوست داشتم ادامه اش بدهم شاید هم میخواستم بیشتر این دختر با چشم هایش که مهربانی در آن موج میزد و من را دوست داشت بشناسم تا از واقعیت های تلخ زندگی ام فرار کنم
میسو:
صبح که چشم هایم را باز کردم اشک از چشمانم سرازیر میشدند اما نمیدانسم چرا بلند شدم؛ از پنجره بلند ترین ساختمان های شهر به راحتی دیده میشد، میدانم خواب است اما رویایی شیرین دیگر در آن خانه قدیمی خود نبودم به انعکاس صورتم در پنجره نگاهی کردم خودش بود...همان کسی که دلیل زندگی و زنده ماندن من بود و با صدایش به خواب میرفتم حالا میتوانستم صدای ضربان قلبش و گرمای دستانش را حس کنم یعنی چه اتفاقی افتاده بود که اشک هایش میریخت و قلبش درد میکرد؟! کاش میشد بغلش کنم اما اکنون من جای او زندگی میکردم
نظرات (۱۵)