We
ما pt4
آن دختر، تنها آینهای بود که اندوه و امیدمان را به ما بازمیتاباند؛ شمعی که سوخت تا ما دریابیم روشنایی همیشه در درون ما بوده است.
و در همان لحظه که فهمیدیم، دیوارهای عمارت لرزیدند، و ما برای نخستین بار نه به زانو، که بر پا ایستادیم.
ما دانستیم، در ژرفای خود، که کلید در دستان ماست. دانستیم که باید خود را ببخشیم، زنجیرهایمان را با دستان خویش بگشاییم.
اما دانستن یک چیز است، و باور کردن چیز دیگر.
ما به نور او خو گرفته بودیم، به شعلهای که با هر لرزش، دل ما را گرم میکرد. و چه سخت بود چشم بستن بر نوری که حتی از دل اندوه میدرخشید.
پس همچنان در برابرش زانو زدیم، لبهای بستهمان دعا میکردند، نگاههایمان التماس میکردند:
«ما را رها نکن، ما را نجات بده.»
گویی اگر حقیقت را بپذیریم، همهی دیوارها بهراستی فرو خواهند ریخت، و ما از آن تاریکیِ آشنا به دنیایی ناشناخته پرتاب خواهیم شد.
ترس از آزادی، سنگینتر از زنجیرهای اسارت بود.
ما ترجیح دادیم به دور شمع بگردیم، حتی اگر شعلهاش روزی خاموش شود؛ چرا که در عمق جانمان، هنوز نمیتوانستیم باور کنیم که خودمان کلید درها هستیم.
ما گرد شعلهی او میچرخیدیم، پروانههایی در هوای سنگینِ عمارت؛ هرکداممان با نوری در دست و زنجیری که به قلبمان چسبیده بود. روزها گذشتند، و غبارِ انتظار بر تنِ ما نشست؛ اما چیزی نرم و نامرئی درون ما لرزید، همان نیرویی که دختر، با سوختنِ خود، آن را بیدار میکرد.
نظرات