آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt¹¹
جی جلو نشست، کنارِ راننده. صندلیِ جلو انگار حکمِ فرماندهی را داشت. هیسونگ و نیکی عقب، کنارِ هم. فضایِ بینشان پر بود از سکوتِ سنگین و نگاههایِ پرسشگر.
راننده، مردی میانسال با چهرهای خسته و بیحوصله بود. انگار هر روز همین مسیر را میرفت و میآمد، بدونِ هیچ کنجکاویای نسبت به مسافرانش. جی آدرس را به او داد؛ آدرسی که به نظر میآمد نه فقط یک مکان، بلکه یک مقصدِ اجباری بود.
جی آدرسی رو از روی گوشی به راننده نشون داد.
راننده سر تکان داد و ماشین به آرامی راه افتاد.
نیکی، که هنوز حسِ عجیبِ آن قابِ عکسِ خالی ذهنش را رها نکرده بود، به جی که رو به جلو خیره بود، نگاه کرد. بالاخره نتوانست جلویِ کنجکاویاش را بگیرد.
«جی…» صدایش کمی گرفته بود. «اون… اون صدا… واقعاً صدایِ پدربزرگم بود؟ یعنی چی گفتی که «دیگه وجود خارجی نداره»؟»
جی آهی کشید. نگاهش را از شیشهٔ جلو برداشت و برایِ یک لحظه، در آینهٔ بغل به نیکی نگاه کرد. «نیکی، الان وقتش نیست. وقتی رسیدیم، اونجا برات توضیح میدم. قول میدم.»
نیکی ابروهایش را بالا انداخت. «یعنی چی «وقتی رسیدیم»؟ فکر کنم حق دارم بدونم دارم کجا میرم و چرا…»
جی دوباره حرفش را قطع کرد، این بار با لحنی قاطعتر: «بعداً، نیکی. الان فقط باید بریم. همه چیز رو بعداً میفهمی.»
هیسونگ که انگار از این سکوتِ مرموز بینِ جی و نیکی کلافه شده بود، رو به نیکی خم شد. «نیکی، تو گفتی اون موقع که زنگ زدی، پدربزرگت یه نامه بهت داده بود؟ چی بود توش؟ همون چیزی که باعث شد اینقدر… شوکه بشی؟»
____
بنظرتون خودم رو هم بیارم تو داستان؟:خنده: اگه خواستین بگین شمارو هم بیارم
نظرات (۲)