ادیت از تالیا از مانهوای سرزمین فراموش شده

۴ نظر گزارش تخلف
@MehsaAbji11
@MehsaAbji11

سلام بر دوستان(≧∇≦)/
امیدوارم از ادیت لذت ببرید
اسم مانهوا:سرزمین فراموش شده
تعداد چپتر:۲۲
ژانر:درام،عاشقانه،فانتزی،راز آلود،شوجو
وضعیت پخش:در حال انتشار
داستان:هر روز دعا می‌کنم... که این عشق بمیرد. که فقط تا امروز دوستت داشته باشم، و تا فردا، دیگر اثری از این عشق باقی نمانده باشد. تالیا روئم گیرتا، شاهزاده‌خانم نگون‌بخت امپراتوری است؛ ثمره یک رابطه پنهانی که در قصری بزرگ شد که هرگز او را نپذیرفت. تالیا در محاصره والدینی بی‌تفاوت، ناخواهری و نابرادری‌هایی خصومت‌آمیز، و خدمتکارانی که با تحقیر به او می‌نگریستند، با روحی آسیب‌دیده از بی‌توجهی رشد کرد. او برای محافظت از خود، یاد گرفت که در برابر هر کسی که به او نزدیک می‌شود، تیغ‌هایش را بیرون بکشد. با این حال، او در برابر یک نفر، کاملاً بی‌دفاع و تسلیم است. وارکاس رادگو سیارکان، لرد نجیبی از شرق، از ملازمان خاندان سلطنتی و وارث یک دوک‌نشین بزرگ است. او که تحت انتظارات بی‌رحمانه برای «کامل بودن» پرورش یافته، بر اثر تمریناتی که بیشتر به شکنجه شباهت داشت، احساساتش به سردی و خاموشی گراییده است. وارکاس تنها برای افتخار و وظیفه‌شناسی نسبت به خانواده‌اش زندگی می‌کند. وارکاس برای وفاداری به قولی که به امپراتریس سابق داده بود، با ناخواهریِ تالیا، آیلا، نامزد می‌کند. تالیا که غرق در ناامیدی شده است، به آرامی فرو می‌پاشد. اما عشق او، که گویی سرنوشتی جز مرگ نداشت، به زودی با چرخشی غیرمنتظره روبرو می‌شود...

نظرات (۴)

Loading...

توضیحات

ادیت از تالیا از مانهوای سرزمین فراموش شده

۳ لایک
۴ نظر

سلام بر دوستان(≧∇≦)/
امیدوارم از ادیت لذت ببرید
اسم مانهوا:سرزمین فراموش شده
تعداد چپتر:۲۲
ژانر:درام،عاشقانه،فانتزی،راز آلود،شوجو
وضعیت پخش:در حال انتشار
داستان:هر روز دعا می‌کنم... که این عشق بمیرد. که فقط تا امروز دوستت داشته باشم، و تا فردا، دیگر اثری از این عشق باقی نمانده باشد. تالیا روئم گیرتا، شاهزاده‌خانم نگون‌بخت امپراتوری است؛ ثمره یک رابطه پنهانی که در قصری بزرگ شد که هرگز او را نپذیرفت. تالیا در محاصره والدینی بی‌تفاوت، ناخواهری و نابرادری‌هایی خصومت‌آمیز، و خدمتکارانی که با تحقیر به او می‌نگریستند، با روحی آسیب‌دیده از بی‌توجهی رشد کرد. او برای محافظت از خود، یاد گرفت که در برابر هر کسی که به او نزدیک می‌شود، تیغ‌هایش را بیرون بکشد. با این حال، او در برابر یک نفر، کاملاً بی‌دفاع و تسلیم است. وارکاس رادگو سیارکان، لرد نجیبی از شرق، از ملازمان خاندان سلطنتی و وارث یک دوک‌نشین بزرگ است. او که تحت انتظارات بی‌رحمانه برای «کامل بودن» پرورش یافته، بر اثر تمریناتی که بیشتر به شکنجه شباهت داشت، احساساتش به سردی و خاموشی گراییده است. وارکاس تنها برای افتخار و وظیفه‌شناسی نسبت به خانواده‌اش زندگی می‌کند. وارکاس برای وفاداری به قولی که به امپراتریس سابق داده بود، با ناخواهریِ تالیا، آیلا، نامزد می‌کند. تالیا که غرق در ناامیدی شده است، به آرامی فرو می‌پاشد. اما عشق او، که گویی سرنوشتی جز مرگ نداشت، به زودی با چرخشی غیرمنتظره روبرو می‌شود...